برزورقي سپيد نجواكنان دربيكران قلبهاي تپنده
آهسته مي روم
حرفم جوي محبتي ايست كه از انديشه بلند سعادت سرچشمه مي پذيرد
قصدم يگانگيست كه چون
…
برزورقي سپيد نجواكنان دربيكران قلبهاي تپنده
آهسته مي روم
حرفم جوي محبتي ايست كه از انديشه بلند سعادت سرچشمه مي پذيرد
قصدم يگانگيست كه چون شوق كشتزار از فيض ابر مهر سيراب ميشود
واميد من پيوند دستهاي تفاوت
نه در ريشه هاي كبر يا شيوه هاي آز
كه در رنگ و شكل و كيان و نژادو اصل
نجوا كنان آواز مي دهم
با زورقي كه خسته ز بيداد رنجهاست
اما مسرور و سرفراز در بحر پر تلاطم هستي غوطه مي خورد
ومن
تنها مسافر اين زورق سپيد
گاهي در گردابي از محن انديشه را به صيقل غم تازه مي كنم
باشد كه از كرانه قلبي واز هديه هاي بيشمار محبت كه در زورق منست
خورشيد مهر دگر باره سر زند .
مدیریت سایت
بدون دیدگاه