به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

در لحظه های زندگی ات خوار بینمت
رسوای شهر و کوچــــه و بازار بینمت
در دست انتقام طبیعت ذلیل و پست
بازیچه ی خباثت اغیــــــــــار بینمت
هردفعه دیدمت غم عالم به من رسید
در منجلاب غُصه، گرفتـــــــــار بینمت
رفت از من آن سلامت و آرامش خیال
در چنگ اضطراب و جنون زار بینمت
مارا به تیر غمزه گرفتــــــــار کرده ای
چون مجرمان به ســــــــر دار بینمت
روحم مکدر از دغل و مکر و خدعه ات
چون شب سیاه پوش وعـزادار بینمت
قلبم شکستـــــــــی و سخن ناروا زدی
انگشت نمای کوچـــــــه و بازار بینمت
دستم ز انتقام تو کــــــــوتاه و ناتوان
در پیشگاه عــــــــدل ، گنهکار بینمت
خواهم که در مقابل مردان بوالهوس
چون طعمه در برابر کفتـــــار بینمت
بسیار طبل معرکه بر صبـــر من زدی
آتش بیار خلوت اشــــــــــرار بینمت
کردار با صـــــــداقت من بود بی اثر
در دام مکر و خدعه گرفتـــار بینمت
آیا شودکه باز در آیی به التمـــــــاس
چون نقطه در،احاطه ی پرگار بینمت
روزی شود که باز چو بهروز بی قرار
مایوس و دلشکسته و بیمــار بینمت

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: