به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

داستان

 

تا نگاهش كرد،يه حس عجيبى دراون پيداشد
فكر نميكرد روزى،دختري پيدا بشه كه بتونه دلش و ببره .مادرش بارها به اش ميگفت
احمد بجنب ،داره سن وسالت ميره بالا ، نميخواي مادرت نوه شوببينه؟
تصميم گرفت هر طورى شده احساسشو به دختر بگه اما اينكه چه جورى ؟ بايد فكر ميكرد . هنوز غروب نشده بود كه سروكله دختر،پيداش شد

تا نگاهش كرد،يه حس عجيبى دراون پيداشد
فكر نميكرد روزى،دختري پيدا بشه كه بتونه دلش و ببره .مادرش بارها به اش ميگفت
احمد بجنب ،داره سن وسالت ميره بالا ، نميخواي مادرت نوه شوببينه؟
تصميم گرفت هر طورى شده احساسشو به دختر بگه اما اينكه چه جورى ؟ بايد فكر ميكرد . هنوز غروب نشده بود كه سروكله دختر،پيداش شد .كمي تو مغازه گشت بعد گفت
احمد آقا بازم ازين گلها دارين؟
احمد قند تو دلش آب شد با پته پته گفت
كدوما،آره آره ، هر چي بخواين
دختر مكثي كردو گفت
الان نه،باشه فردا غروب ميام.سپس نگاهى ديگه به گلهاي مصنوعى انداخت ورفت
احمد انگاردردنياى ديگه اى بود.لحن و صداى دختر ،ذهن پرآرامش اونو ،پريشان كرده بود. زمان زيادي نبود كه خانواده دختر به محلّه آنها نقل مكان كرده بودند.واو چندمين بار بود كه اونو ميديد.حتي اسمش رو نمى دانست ،اما چيزى كه واضح بود آن بود كه بايد دخترى خانواده دار و با اصل و نصب باشد
ميدونست كه دختر، فردا غروب براى بردن گلها ، دوباره پيداش ميشه. تمام شب راتاصبح به او فكر كرد .صبح كه شد صورتش را تيغ زد، لباس بهترى پوشيد و كمى از عطر پدرش رااستفاده نمود
يادش آمد وقتى هنوز پدرش زنده بود هميشه ازين عطر استفاده مى كرد
تا وارد فروشگاه شد به شاگردش دستور داد كه از امروز بهتر و دقيقتر مغازه را ،نظافت کند. لامپ هاى سوخته مغازه را تعويض نمودو به شاگردش گفت كه بيادش بياورد ،حتما سقف فروشگاه را رنگ آميزي كنند
لحظات به سختى ميگذشت و هنوز تا غروب ،زمان زيادى مانده بود
يكمرتبه بياد گل انتخابى دختر افتاد .آه از نهادش برآمد. به سرعت به انبارى رفت و همه جا را گشت ،تا شايد از آن نوع ،گل بيشترى بيابد .اما نيافت. به سرعت به سراغ تلفن رفت ،شماره اى گرفت وبا صداى بلند ،شروع به صحبت كرد:

على آقا سلام ،گل زنبق صورتى دارين ؟ …همون كد ٢١٢…آره ،بفرستين ،خيلى ضروريه…نه کمه ،بيشتر ،هر چى دارين بفرستين،اشكالى نداره اگه رنگاش مختلف بود.آره ممنونم.
وگوشى را سر جايش گذاشت ظاهرا همه چيز براى غروب آماده بود
لحظات بسختى ميگذشت.ناهار را با شاگردش در فروشگاه،،صرف كرد و دائم ،اجناس مغازه رو جابجا ومرتب ميكرد.پيش خودش تمرين ميكرد كه وقتى دختر براى تسويه حساب ،پيشش ميومد ،يه جورائى ،سرِ صحبت و باز كنه.

هرچه به غروب نزديكتر ميشد ،قلبش بيشتر ميزد. هركس وارد ميشد ،فكر ميكرد اوست . تاآنكه ،دختربا عجله وارد شد و مستقيم بسمت قفسه هاى گل رفت .شاخه گل زنبق را بدست گرفت و رو به مرد گفت:
گفتين ازين بازم دارين؟ مرد با لكنت گفت:
خوش اومدين ،كدوم؟اون،آره آره ،داريم دخترگفت :
بى زحمت ٤شا خه ديگه به ام بدين.
مرد بياد آورد كه هنوز ،سفارشش نرسيده ،فكر كرد چه بگويد؟با هر زورو زحمتى بود گفت:
به روى چشم ،مدلهاى جديد و قشنگترش، يه هفته اى هست سفارش دادم ،بايد امروز برسه ،كمى صبر كنين دوساعت ديگه تقديمتون ميكنم.
دختر شاخه گل را سرجايش گذاشت و همانطور كه با عجله بيرون ميرفت گفت:
ممنونم ،الان بر ميگردم.
صدا ،حركات و چشمهاى دختر ،هوش و حواس اونوبرد.يهو به خودش اومدوبه سرو وضعش دستى كشيد. خدا رو شكر كرد كه بالاخره ،دختر مورد نظرش را يافته و بيشتر از همه باعث خوشحالى مادرش ميشه. آماده ميشد كه به هرصورتى شده،سرصحبت وباز كنه، چه ديدى شايد تو همين هفته قرار خواستگارى رو بذاره.
تو همين فكرو خيال ها بود كه كه دختر با پسرى خوش چهره و شيك پوش واردمغازه شد.
دختر در حاليكه دست پسر را ميكشيد اورا بسمت قفسه گلها برد و گفت :
رامين ،عزيزم ببين چقدر اين گلها زيباهستند .اين همون چيزيه كه براى سفره عقد لازم داشتيم ،حالا ديگه سِت سفره كامل شد.
مرد ،ديگر صدائى نمى شنيد و مات ومبهوت به چهره خندان آن دو ،خيره شده بود. باورش نميشد .چطور امكان داشت پس از سالها، دخترى را كه پسنديده بود ،اينك با نامزدش ،روبروى او ايستاده بودند. تمام بدنش گُر گرفت.وشوكى نا محسوس تمام وجودش لرزاند.
لحظاتى كوتاه گذشت.دختروپسر از فروشگاه خارج شدند.ديگر حتى حوصله ،يك لحظه ماندن در آن مكان را نداشت. با بيحوصلگى تمام به شاگردش گفت :
من رفتم ، يكم حالم خوب نيست .
واز فروشگاه ،بيرون زد.

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: