به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

داستان

 

 

دم غروب بود ،از كلّهء صبح تا حالا چيززیادی نفروخته بود .

عابرين ازجلوش باسرعت ميگذشتند وبه حرفهاى او كه اجناس تودستش رومعرفى ميكرد توجهى نمى كردند.

بايدهرچه زودتربه خونه برميگشت وبه شوهر مريضش كه ماهها بود توبستربيمارى افتاده بود ميرسيد .

صبح كه ازخونه اومده بود بيرون…

مدیریت سایت

دم غروب بود ،از كلّهء صبح تا حالا چيززیادی نفروخته بود .
عابرين ازجلوش باسرعت ميگذشتند وبه حرفهاى او كه اجناس تودستش رومعرفى ميكرد توجهى نمى كردند.بايدهرچه زودتربه خونه برميگشت وبه شوهر مريضش كه ماهها بود توبستربيمارى افتاده بود ميرسيد .
صبح كه ازخونه اومده بود بيرون يه مقدارنون ومقدارى لوبياى آب پز ويه بطرى آب دَمِ دست شوهرش گذاشته بود وبه آمنه ،خانم همسايه سپرده بود كه يكى دوبارى به شوهرش سربزنه.
آخرين مغازه توجهش وجلب كرد. با نوميدى وارد آن شد. آقاى مغازه دارپشت ميزش نشسته بودو با يه نفر مشغول صحبت بود نيم نگاهى به او كرد و وقتى فهميد كه او يك فروشنده دوره گرده ، زياد توجهى به خرج نداد .
منتظر موند تا صحبتهاى اونا تموم شه،دلش شور ميزد خدا كنه بتونه اينجا بفروشه بياد تنها دخترش افتاد كه دو سالى بود تو يه شهرغريب به خونه بخت رفته بود شنيده بود دامادش معتاده وحال وروز درست حسابى نداره .
هربار بادخترش حرف ميزد اون اينو كتمان ميكرد وبه مادرش ميگفت كه از زندگيش راضيه وازش ميخواست نگران اون نباشند .
باصداى مرد مغازه دار كه حالا حرفش تموم شده بود به خود اومد ازش پرسيد ،بفرمايين كارى دارين؟
زن با احساسى خاص نايلون دستشو نشون داد وگفت:آقا تورو خدا همين دو جفت مونده ، دَمِ غروبه ،ميخوام برم ،ازم بخرين ، نخیه ها ،اصله اصله
مرد نگاهى كرد بيش از اونكه به نايلون دست زن توجهى كنه ،صداى پراحساس و آغشته به التماس زن وادارش كرد كه بپرسه:چيه مادر؟
زن بلافاصله گفت: جورابه مادر، نخیه مخصوص هواى گرم تابستون.
مرد بدون چونه هردوجفت رو خريد و زن خوشحال درحاليكه خريداررودعا ميكرد از مغازه خارج شد.
مرد كمى مكث كرد . سپس به شاگردش كه تازه از راه رسيده بود رو كردو گفت:حسن جان بايد بريم .
شاگرد مغازه به كمك مرد كه روى صندلي چرخدار نشسته بود شتافت . ديگر هوا تاريك شده بود و مرد  جورابها را برداشت وبكمك شاگردش بسمت منزل حركت نمود.سالهاپيش در اثريك حادثه مرد هردوپايش را ازدست داده بود.

مدیریت سایت

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: