به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

تواي فصل زمستان همچو من بي رنگ وپردردي

تواز سرماي دوران سوز

من از درد غمي جانسوز

نمي دانم چرا آخر،درون سينه ام آتش ولي سردم؟

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

به دشت خلوت ومتروك تواي فصل سرماخيز

چو مي پيچد ميانش هوي هوي باد

دراين ظلمت گه       ناشاد

به گوشم از دروديوار اين دنياي محزون هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه مي بايد

مرا هم گريه مي شايد

زمستان، هان

به هنگام غروب سردو دلگيرت

كه انگشتان خشك نارون را ناوك سرماي جانسوز تو مي بوسد

بياد آرم مرا روزي كه مادر مونس ودلدار جاني بود

مرا مادر،حديث مهرباني بود

ولي اينك

دراين سرماي طاقت سوز

مرا با او ودراوج غمي جانكاه

وداعي جاوداني بود

نگه كن در پناه سرد تو اي فصل غارتگر

مرا تنها انيس و همدمم اشك جدائي بود

و رنج لحظه بدرود

چه راحت مي توان درقطره هاي اشك من

آن چهره جان آشنا را جست وپيدا كرد

چه نيكو مي توان

آن خاطرات سبزو زيبا را

ميان هق هق من ديدو معنا كرد

چه آسان مي توان وين عقده سربسته را با خون دل وا كرد

زمستان ،هان نظر كن ، بين، چسان اين گوهر سيمين

در اين خاك سيه آسود .   عزيزم مادرم بدرود         عزيزم مادرم بدرود

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...


 

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند

 و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.یکی ازفرشتگان به پروردگار گفت

 خداوندا آنرا در زیر زمین پنهان کن. 

 

نویسنده : admin | موضوع : حکایت | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر  خانواده از اینکه دختربنج ساله شان مقداری پول برای کاغذ کادوئی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود ، چون همانقدر پول هم به سختی به دست می آمد

 دخترک با کاغذ کادو، بدقت جعبه را بسته بندی کرده وآن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود .صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا این هدیه من است براي تو. پدر جعبه را از دخترخردسالش گرفت و آن را باز کرد اما داخل جعبه خالی بود پدر با عصبانیت فریاد زد وگفت: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه هم چیزی بگذاری؟

 اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه فراوان گفت: بابا جان من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم خوب نگاه كن!!! .

چهره پدراز شرمندگی سرخ شد. دختر کوچک خود را بغل کرد و او را غرق بوسه نمود.

 

 

نویسنده : admin | موضوع : حکایت | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

بنجره

 در بیمارستانی  دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی ازبیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها بنجره اتاق بودبنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بودهیچ تکانی نخورد و همیشه بشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.  ………..

نویسنده : admin | موضوع : حکایت | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 

اينك بسان ژاله سحررا   كه پيش از طلوع صبح

تلطيف مي كند

با يادروي تو

و هاي هاي خويش

با آب ديده ام

دل را     مي شويم از غبار تكدر

مي سازم از هواي درون پاك

تا آيي به قلب من

چون نور

كه هنگام سرزدن

سحررا

پاكيزه ديده است.

 

مدیریت سایت


نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 

 

 

گر ندانيد كه به كجا مي رويد چگونه توقع داريد به آنجا برسيد         

                                                     باسيل اس والش    


ماموريت تو در زندگي تغييردادن جهان نيست،تو مامور تغيير خويشتني.            

كسي را كه مي خوابد مي توان بيدارش نمود اما آنكه خودرا به خواب مي زند بيدارشدني نيست.


خامشي به كه ضمير دل خويش      به كسي گويي وگوئي كه مگوي

اي سليم آب زسرچشمه ببنـــــد       كه چو پرشد نتوان بستن جــوي

                                                                     سعدي

نویسنده : admin | موضوع : سخنان بزرگان | دیدگاه : 2 نظر | لینک پست / ادامه متن...

یار

آنچـــــه داريم وقـف يار کنيم         وقف اين ملک و اين ديار کنيم 

عهد و پيمان خود قوی داريم         با خـــدای خـود اين قرار کنيم   

 

خدمتی گــــــر ز دست ما آيد         از دل و جان خـود نــــثار کنيم


 

مدیریت ای دوست

نویسنده : admin | موضوع : قصیده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

درزير چتر ابري آسمان

كه خورشيد بي دليل غايب بود

ودرنشئه طراوت پس از باران

در كنارم نشست

اوئي كه هرگز از من جدا نبود

آهنگ صدايمان

تاثير نگاهمان

و حضورمان

ديگر برايمان تازگي نداشت

زيرا

هميشه با من بود

ومن با او

وقتي كه سخن گفت

آشنا تر از هميشه بامن

من نزديكتر از هميشه به او

بگذار تا زمان بگذرد

بگذار تا باز اين ملاقات به پايان برسد

و شب سراسيمه فرا رسد

 جدائي ؟ وداع ؟

ديگر مرا اندوهي نيست

و اورا رنجي

زيرا او هميشه با من است

و من با او

جدائي ، فراق ،غم

برايمان بي معناست

آري

ما با عشقمان زمان و مكان را در نورديده ايم.

 مديريت سايت اي دوست

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

باز هم بگو و دوباره بگو

 که به من عشق می ورزی و تکراراین واژه باید چون

 اوای فاخته ای دراید

 به یاد داشته باش که بدون اوای مدام فاخته

 بهار هرگز با همه سبزی اش به کوه و دشت

 دره و جنگل بای نمی گذارد.

….

 

                                                         الیزابت برت برونینگ

به کوشش:سارا-ر

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...


اي شوق زندگاني و اي شادي وجود 

اي تازه، اي جوان

در دشت چشمهاي تو بيدار مي شود    

باغ پراز شكوفه و انديشه هاي پاك

هر باغ شعر نور     درآن نگاه سبز

پيغام بخش جلوه ي ايام بهتريست

هر عنچه هر شكوفه  

دنياي ديگريست

عالم

از درخشش واين فصل پر سرور

در خويش زنده است

قلب زمان ز تو اي پرتوان جوان

شادوتپنده است

همواره دشتهاي سبز چشم تو اي آيت تلاش

سبزو شكفته باد     سبزوشكفته باش

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...