به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

میلیاردها سال است

که زمین می گردد

و خورشید می تابد

و ستارگان می درخشند

و … زمان میگذرد

و کهکشان ها

سردرگم وگیج از انفجار بزرگ

در فضا سرگردانند

و این هنوز قسمتی کوچک از عظمت هستی است

اما ، بشر

با عمری کمتر از یک صدهزارم ثانیه ی کهکشانی 

ایستاده بر ذره ی غباری کوچک

بنام زمین

رو به آسمان فریاد میزند 

و حریف می طلبد

در حالیکه صدایش را

جز خویشتن خویش

کسی نمی شنود

آری

تنها غرور بشر است

که با عظمت هستی  ، برابری میکند.

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

قطعه ادبی

 

از آن زمان که خودرا یافتم در گردابی از توهم و آمال گرفتار و سرگردان بودم.

نه صبحی که آوای دل انگیز مرغی ، ترنم شوق در من انگیزد و نه شامی که روحم در خلوتی شیرین ،بزم محبت آراید.

شبم آکنده از نیایش هوس بود و…

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

قطعه ادبی

 

ﺭﻭﺯﯼ  ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﻣﺪ

ﻭ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﻐﺾ ﻣﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﻜﺴﺖ

ﻭ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ

ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ

ﻭ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ ﻣﻦ

ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ

رویاهای بیکرانم را

ﺭﻭﺯﯼ …

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

قطعه ادبی

 

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺧﻮﯾﺶ

ﻭﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻭﻫﻢ ﺁﻟﻮﺩ

ﺭﯾﺰﺵ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﻡ

ﻛﻪ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ

ﻭﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻧﺎﻛﺠﺎﺁﺑﺎﺩﻡ

ﻟﻄﺎﻓﺖ ﻧﺴﯿﻢ ﺭﺍ…

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

بوسه زند بر نسیم پیکر رنجور دشت               خاطر من سبز بود یاد تو از آن گذشت

سبزترین خاطرلت در شب یلدای عشق         آمدو یک لحظه ماند رفت و دگر بر نگشت

 

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما    

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش  آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

ویکتور هوگو
نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

باز هم بگو و دوباره بگو

 که به من عشق می ورزی و تکراراین واژه باید چون

 اوای فاخته ای دراید

 به یاد داشته باش که بدون اوای مدام فاخته

 بهار هرگز با همه سبزی اش به کوه و دشت

 دره و جنگل بای نمی گذارد.

….

 

                                                         الیزابت برت برونینگ

به کوشش:سارا-ر

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

 

دلم مي خواد گريه كنم خيلي زياد

واسه چي ؟نمي دونم

اما شايد براي خيلي چيزا بشه گريه کرد

بشه لحظاتي اشك ريخت 

اين اشك ريختن آدمو سبك مي كنه

بعضي وقتا حتي يك قطره اشك مي تونه سنگيني يه كوهو داشته باشه

و تلخي و شوري همه ي درياهارو 

مي تونه حكايت  از رنج هائي بكنه كه در طول سالها و قرنها از بي عدالتيها

و ستمها ناشي شده باشه 

مي تونه از غمهائي بگه كه هيچوقت ديگران اونارو نمي تونند ببينند و ناله هائي كه هرگز ديگران نمي تونند بشنوند 

آره  

اشك مي تونه حامل خيلي پيغامها باشه  

مي تونه نشان از خيلي چيزا داشته باشه 

اما مهم اونه كه همين اشك با اين وسعت تعريفش، مسكّن دل آدمه 

و اگه نبود  مسلما گنبد دوّار زندگي و وجود  از بغض ناملايمات و و دلتنگي ها مي تركيد

بقول حافظ 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود     وين راز سر به مهر بعالم سمر شود

 

مدیریت سایت

 

 

 

 

 

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

 

تیک تاک ٬تیک تاک! از میان جاده پر از خاک ارابه گرد آلودی می گذرد.
اسب های سرکشی آن را می کشند و به سرعت در پیچ و خم راه از نظر ناپدیدش می کنند.
از دور٬در دامان سبز و خرم کوه٬دهکده های زیبایی دیده می شود.
ابر های سرخ رنگ به انتظار موکب خویش در کنار افق صف کشیده اند.در سر تا سر بیابان چیزی جز زیبایی دیده نمی شود.
ارابه می رسد.سورچی دهنه اسبان را به زحمت می کشد و آنها را نگاه می دارد.
آنگاه شلاق از دست می نهد .به زیر می جهد. اسب های خسته و کوفته را عوض می کند٬گرده نانی برای نهار خویش می خورد و دوباره به جای خويش می نشیند.پوستین را به خود می پیچد.
شلاق را بر می دارد ودقیقه ای بعد در میان گرد و خاک و پیچ و خم جاده از نظر محو می شود.
این ارابه گذران ٬زمان نام دارد٬زمان! مسافرینش را ما تشکیل می دهیم.
راهی را که می پاییم عمر نام دارد.در این جاده پرنشیب و فراز راه می سپریم تا به گورستان برسیم٬گورستان! ارابه زمان می گذرد.
در طول راه٬مسافری خود را از نظر پنهان می کنند و از آنها چیزی به جا نمی گذارد.
کودکی٬جوانی٬پیری.اما میان هر یک از این سه ٬سالها راه است.
این راه دراز راتوشه فراوان باید که جز نکو کاری نیست.
هان!ای آدمیان٬برای این راه دراز زادی جز این میندوزید:نکو کاری٬نکو کاری!
لئو تولستوی
نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

 

باران را براي آن دوست دارم كه يادآور توست

باد را براي آن دوست دارم كه پيغام آور توست

و سرما را

كه نويد آمدن ترا مي دهد

اي برف بر سيماي رنگ رنگ زندگي ببار

تا از جلوه تو همه چيز يك رنگ شود

و تيرگي زمين جاي خويش به سپیدی تو دهد

اي برف مقدمت مبارك

مدیریت ای دوست

 

نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه