حـبـــاب
تو يك نيمه شب خلوت وسرد منِ تنها توزمستون
توي يك اتاق تاريك وشلوغ
كه دراون حال و هوا
من بودم، هيچكي نبود غير خدا
تو دلم
شورو حالي بود بپا……..
…
مدیریت ای دوست
…
مدیریت ای دوست
حباب
تو يك نيمه شب خلوت وسرد
منِ تنها
توزمستون
توي يك اتاق تاريك وشلوغ
كه دراون حال و هوا
من بودم، هيچكي نبود غير خدا
تو دلم
شورو حالي بود بپا
همدمم يه computer
توي فكرم آرزوهاي بزرگ
همه جوره رنگارنگ
تو خيالم
همه لحظه هاي شيرين وقشنگ
توي آن سكوت سرد
من و اون بوديم و تنهائي شب
من واون بوديم اون سكوت سرد
ناگهان تو عالم گشت وگذار
توي net
تويchat
ازسر دلخوشي و عرض ادب
به يكي گفتم سلام
اتفاقي
اون جوابم دادوگفت
HI آقا
سلام، شما؟
صحبت وحرف وحديث
شد شروعش از اينجا
بعدadd كردن وmy friend شدن
توي room
ما دوتا شديم دو يار باوفا
خلاصه
توي شبهاي سكوت و بيفروغ
خيلي از وقتمونو با هم بوديم
مثل دوستاي ندارو جفت وجور
گوئي كه آشنا بوديم از خيلي دور
مثلا
اگه يك لحظه يكي مون دير مي كرد
اون يكي
نگران و دلواپس
هركدوممون كه بي خبر مي رفت
خواب اون يكي تا صبح هدر مي رفت
توي chat با هم چه حرفا مي زديم
آرزوها واميد
به شباي خسته مون جلا مي داد
به دل شكسته مون صفا مي داد
توي رويا خونمون رو مي ديديم
كه كنار بركه اي
با درختاي بلند
تو بهار
زير سقف آسمون نشسته بود
يك حصار علفي
با گلهاي رنگارنگ
دوروبرش رو بسته بود
آره آره
همه جا با هم بوديم
تو خيال به سيرو گشت
توي شهر هاي بزرگ
روي كوه هاي بلند
توي دشت
مي دويديم مي نشستيم رو چمن
مي پريديم توي باغچه و دمن
گاهي دعوامون مي شد
گاهي قهر
گاهي گريه
گاهي هم داد مي زديم
اما نزديكاي صبح
توي chat
موقع خدا حافظي
جمله من تورو دوست دارم و فرياد مي زديم
شبا ميگذشتن وما
كم كمك
عهدمون، پيمونمون جوني مي شد
روزامون
به اميد شبا قربوني مي شد
سالها ميگذشتن وما
دوتا مثل عاشقاي قصه ها
ديگه هيچكدو ممون يه لحظه هم
بدون يكي ديگه سر نمي كرد
هيچكي جز حرفاي اون يكي ديگه
چيزي از بر نمي كرد
تاكه عاقبت زمان كارش و كرد
بي دليل و بي صدا
ريشه اون همه عاشقي رو زد
همه چي شد وارونه
ديگه از اون همه روياي قشنگ
نه بهار موند نه خونه
اما حالا همه چي تموم شده
مثل خواب
ديگه از مستي وعشق
يا كه از تنگ شراب
ساغرو ساقي نموند
ديگه جز خاطره اي ازون شبا ولحظه ها
برامون باقي نموند
آره اينك
شايدم يه روز بياد كه ديگران
توي net
توي chat
حرف دلبري ماهارو بگن
كه چطور
قلباي عاشقمون زراه دور
ز پشت com
واسه هم مي تپيد
چه جوري
خون گرممون زمان گفتگو
تو رگامون مي جهيد
مثل قصه هاي دور
افسانه ها
يادته خونده بوديم
كه چطور
خون عاشقي مجنون توي قلب گرم ليلا مي جهيد
دل بي قرار وامق واسه عشق پاك عذرا مي تپيد
مثل ما جدي مي گم
دخترا
آي پسرا
چي بگم ازون شبها
مي دونم ميگين برو تورو بخدا
همه عشقا تويchat سركاريه
هر كسي دل مي بازه توchat بدون
كله ش از مغز خاليه
اما باور بكنين
من فقط اينو ميدونم
كه عجب خاطره اي مونده برام
توخيال
باآرزوهاي بزرگ
تويchat
با يك نفر كه خيلي عاشقش بودم
ماجراها داشتم
آرزوها داشتم
اما افسوس كه تموم ماجرا
قصه ئي بود توي خواب
مثل يك حباب خالي روي آب
مثل يك حباب خالي روي آب 15/6/1384
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر
بدون دیدگاه