داستان

مرد با سرعت ،ظرفهای بنزين و گازوئیل را پشت وانتش گذاشت.
بايد از فرصت استفاده ميكرد وپیت های بنزين و گازوئیل راتا روستايى كه در ٥٠ كيلومترى بود ميرساند.
فصل گرم و بسیار داغ درو گندم بود وماشين هاى درو احتياج به سوخت داشتند .
كار او در فصل درو ،رساندن سوخت به اين ماشينها بود.هرروز غروب وپس از رفتن…
مدیریت سایت
مرد با سرعت ،ظرفهای بنزين و گازوئیل را پشت وانتش گذاشت.
بايد از فرصت استفاده ميكرد وپیت های بنزين و گازوئیل راتا روستايى كه در ٥٠ كيلومترى بود ميرساند.فصل گرم و بسیار داغ درو گندم بود وماشين هاى درو احتياج به سوخت داشتند .
كار او در فصل درو ،رساندن سوخت به اين ماشينها بود.هرروز غروب وپس از رفتن خورشيد براى اينكه حرارت آفتاب باعث انفجار ويا آتش سوزى ظرف های سوخت نشود اواينكار را تكرار ميكرد. آنروز غروب نيزپس از بارگيرى، بسرعت حركت نمود .
ناگهان در دوفرسنگى روستا ماشينش، درباتلاق كوچكى كه بر اثرعبورآب از جاده ،ايجاد شده بود،گير كرد هرچه تلاش كرد نتيجه نگرفت. ساعتى گذشت و هوا كاملا تاريك شده بود.ازبخت بد از آن جاده فرعى كسى عبور نمى نمود تاازاوكمك بگيرد. ناگهان صداى فرياد زنى كه بسمت او ميامد توجهش را جلب نمود .درآن تاريكى شب ، شبح زنى را ديد كه از او كمك ميخواست .
مرد ماشين را رها نموده بسمت زن دويد درحاليكه زن دائمافرياد ميزد كه شوهرش احتياج بكمك دارد.مرد سراسيمه بسمتي كه زن ميدويد ،شروع بدويدن نمود.
دقايقى بعد به منزلى روستايى رسيدند و مرد مشاهده كردكه تيرك ايوان منزل، شكسته وشوهر زن ،زير آوار گرفتار شده بود. به هرسختى بود شوهرزن را از زير آوار بيرون كشيدند وسوار بر قاطر به سمت روستا حركت دادند.
با هزار زحمت دكتر را به بهدارى روستا كشاندند وبه بالين شوهر حاضرنمودند.
حال شوهر بدتر از آن بود كه تصور ميرفت .خون زيادى از او رفته و احتياج به تزريق خون داشت. هر چه گشتند مشابه خون اورا نيافتند ،شوهر نزديك به موت بود كه اتفاقا گروه خونى مرد و شوهر يكسان تشخيص داده شد.بلافاصله از مرد مقدارى لازم خون گرفته وبه شوهر زن تزريق نمودند.
تازه هوا روشن شده بود كه حال شوهر به بهبودى ميرفت . مرد بشدت از ماجراى شب گذشته ، خسته بود تا اينكه دو ساعت به ظهر مانده از خواب بيدارشد.
زن كه ازاو در منزل برادرش پذيرايى ميكرد دائما تشكر مينمود واينكه اگر لطف خدا و حضور بموقع اونبود،شوهرش الان زنده نبود.
قدردانى زن با صبحانه لذيذى همراه شد كه برايش آوردند.هنوز لقمه اول صبحانه را به دهان نگذاشته بود كه برادرزاده زن از بيرون اطاق فرياد زد:
عمه از نزديكى خونه تون ،وسط جاده يك دود سياهى ديده ميشه،ظاهرا چيزى آتيش گرفته.فكر ميكنى چيه؟
مرد لقمه را فرو نداده فرياد زد: واى ماشينم.
بدون دیدگاه