
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
…

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
…
یاد از آن روزی که با آن آشنــــــــــــا همخـــــــانه بود جان که هم پیمـــــان آن لولی وش فتــــــــــانه بود
یاد از آن روزی که دل از عشق او چون شمع سوخت در طواف خاطـــــــــــرش قلب حزین پروانه بود
یاد از آن روزی که چشم نر گسش در جـــــــــــام تن ریخت مخموری که درآن کاسه و پیمـــــــانه بود
یاد از آن روزی که صوت دلنشینش چون هـــــــــزار روح را شـــــــــــادی فزاو مرغ جان را دانه بود
…
آتش دل
"درون سينــــــــه ندانم چه آتشي بر پاست كه جان زسوزش آن درفغــــان ودرغوغاست "
به پيچ موي تو دربنـــد و بي قرار و نزار به باغ روي تو قلبم چو بلبـــــــــــل شيداست
من از ملامت پير فلك خمـــــــــوشم وبس چه جاي صبر به عشق مهي كه بي همتــاست
مديريت سايت