به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

پدر بزرگ


از چند روز پيش آنجا ، جايی که يک مشت بچه شيطان و شلوغ ، با جست و خيز و فرياد فوتبال بازی می کردند ،
پسربچه ای حدودا ده ساله پيدايش می شد ،
تنها می نشست حاشيه زمين و درحالی که بچه ها غرق در هيجان بازی
خود بودند، نگاهشان  می کرد .

………..
آلدو پالاتزسکی   (ترجمه فیروزه مهاجر)     فرستنده: پرستو پاکزاد

نوشته : آلدو پالاتزسکی

 

ترجمه : فيروزه مهاجر

برگرفته از کتاب : درباره نقد ادبی  نوشته: دکتر عبدالحسين فرزاد

 

 

 

از چند روز پيش آنجا ، جايی که يک مشت بچه شيطان و شلوغ ، با جست و خيز و فرياد فوتبال بازی می کردند ، پسربچه ای حدودا ده ساله پيدايش می شد ، تنها می نشست حاشيه زمين و درحالی که بچه ها غرق در هيجان بازی خود بودند، نگاهشان  می کرد . 

کوچولو ، قوز کرده با اندامی نحيف ، عينک سياه آفتابی بزرگی به چشم داشت که بيشتر از نيمی از چهره رنگ پريده اش را   می پوشاند. بچه ها ، در پی بازی خود ، انگار که حتی متوجه او هم نمی شدند ، و بالاخره پسرک بی آنکه توجه کسی را جلب کند، بلند می شد و می رفت .

اما ، يک روز که بچه ها طبق معمول ، با سر و صدا ، بازی  می کردند ، پسرک با آن چهره رنگ پريده و پنهان زير عينک سياه ، در حالی که بر عصايی تکيه داشت پيدايش شد ، لنگ لنگان آمد، خسته مثل يک پيرمرد .

وقت استراحت ، يکی از بچه ها به او نزديک شد :

(( تو کی هستی ؟ ))

پسرک بی آنکه جوابی به او بدهد ، از پشت عينک سياه بزرگ خيره نگاه کرد .

(( اسمت چيست ؟ ))

(( اميليو))

(( چشمهايت درد می کند ؟))

((نه))

(( پس چرا عينک می زنی؟))

(( عينک پدر بزرگ است. ))

(( مريضی؟))

((نه))

(( پس چلاقی ؟ ))

((نه))

(( پس چرا با عصا راه می روی ؟))

(( عصای پدر بزرگ است. ))

(( پس پدر بزرگت کو ؟ ))

پسر سرش را پايين انداخت : گرهی راه گلويش را سد کرد و  نمی گذاشت جوابی بدهد .

(( مرده است ؟ ))

با سر تصديق کرد : (( بله ))

((پير بود ؟ ))

آهی کشيد : (( بله))

((اينجا برای چه می آيی ؟ می خواهی با ما بازی کنی ؟))

پسرک جواب نمی داد.

پس از يک بازی ديگر ، بچه ها باز وقت استراحت به او نزديک شدند .

(( من او را می شناسم. همانی است که هميشه با پيرمردی به گردش می رفت.))

(( آن پيرمرد پدربزرگت بود؟))

پسرم باز آهی کشيد: بله .

(( مامان و بابايت کجا هستند؟))

(( وقتی دو سالم بود، تو تصادف اتومبيل مردند.))

چنان آهسته حرف می زد که به سختی می شد صدايش را شنيد.

(( بله، بله ، من هم می دانستم ، مامان و بابايش در يک تصادف خيابانی کشته شدند.))

(( تو ، تو ماشين نبودی؟))

((نه، پيش پدربزرگ در خانه بودم.))

(( و حالا ، پيش کی هستی؟))

(( پيش پدر بزرگم بودم.))

((بارها او را ديده ام ، او و آن پيرمرد هميشه با هم بودند .))

(( وقتی با او بودی ، به تو خوش می گذشت ؟))

((بله.))

((آخر چطور می توانستی با يک پيرمرد بازی کنی ؟ ))

بر چهره رنگ پريده شعاع لبخند ناپايداری درخشيد.

(( دلت می خواهد با ما بازی کنی؟))

پسرک جواب نمی داد .

(( چطور انتظار داری که با ما بازی کنی ؟ با اين عينک بزرگ و عصا يعنی پير است .))

(( پس اگر پيری ، مثل پدربزرگت می ميری .))

و ديگری افزود: (( و ما تشييع جنازه ات می کنيم))، جمله ای بود مثل جرقه، از آن جرقه هايی که آتش سوزی به راه می اندازند.

بچه ها که لحظه به لحظه تعدادشان بيشتر می شد ، نگاههايی رد و بدل می کردند.

(( بياييد ، همه بياييد اينجا، اين پيرمرد بيچاره مرده و ما بايد خاکش کنيم.))

پسرک ، تکيه بر عصا ، از جای خود برخاست ، انگار که آمادگی خود را اعلام می کرد.

بچه ها که لحظه به لحظه به اين بازی تازه علاقه مند تر         می شدند، شانه ها و پاهای پسرک را گرفتند و بلندش کردند ، و بقيه به سرعت رفتند و آمدند و تير و تخته ، حلبی قراضه و قوطی های کنسرو خالی از ميان آشغالهای همان دور وبر آوردند. پسرک را روی تخته دراز کردند . با آهنگ و قدم های يک تشييع جنازه واقعی راه افتادند ، و همراه با ضربه های منظم چوب روی حلبی ها و قوطی های کنسرو ، يک مارش عزاداری من در آوردی را زدند. صدايشان به تدريج اوج می گرفت و ضربه ها  محکم تر می شد ، و گرداگرد تابوتی که بر آن ، پسرک با چشمهای بسته دراز کشيده بود، راه می رفتند.

او را به جايی بردند که فرورفتگی طبيعی زمين ، چيزی مثل گودال درست کرده بود ، و انگارکه جسدی را دفن می کنند پسرک را همان تو گذاشتند و دور تا دور ايستادند و شروع کردند به ريختن مشت مشت خاک روی او. به تدريج که خاک روی پسرک را می پوشاند، بر تحرک جمع افزوده می شد .

مردی که همان نزديکی ها ، و درست توی همان مزرعه کار   می کرد ، و آن همه هياهو را شنيده و مظنون شده بود ، کمی از پشت پرچينی که دور زمينش حصار می کشيد ، نگاهشان کرد و سپس به موقع بيرون پريد ، در حالی که کج بيلی را که در دست داشت ، با خشم توی هوا تکان می داد ، به طرف آنها دويد ، و مثل پرواز پرنده ها در اثر شليک گلوله ای ، به فرار وادارشان کرد .

(( پدرسوخته های بيشرف دزد!…))

بزرگترين آنها شهامتش را يافت که بايستد و رو برگرداند و جواب بدهد :

(( پير بود و مرد ، بايد خاکش می کرديم )) ، جواب را که داد بسرعت رويد .

(( اگر يک بار ديگر پايتان را اينجا بگذاريد ، خواهيد ديد که چه به روزتان می آورم . بد ذات های حقه باز دزد! .. ديشب هم آمده بوديد تو مزرعه من انگور دزدی .))

با نزديک شدن به سوراخی که پسرک تويش تقريبا بطور کامل مدفون شده بود ، شروع به کنار زدن خاک ها و بيرون کشيدن او از زير آن همه خاکی که رويش ريخته بود کرد. از گودال که بيرونش آورد پرسيد :

(( تو چرا می گذاری اين آدمکش ها اين بلا را سرت بياورند ؟))

پسرک ، مثل کسی که از خواب عميقی برخاسته است ، در جواب دادن تاخير می کرد . بالاخره با آهنگ خواب آلودی گفت :

(( با پدربزرگ هم همين کار را کردند.))  

 

 

پايان

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: