به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

ای روزگار فتنه گر ای شوم بد نهاد
بر دار از سرم
دست پلید خویش
همچون عَجوزه ای که به اِعجاز آب و رنگ
خود را عروس یکه ی دنیا نموده است
دل بُرده ای ز هر که فریب تو خورده است

ای روزگار فتنه گر ، ای چرخ خُدعه ساز
روز اَزل که خلقت آدم سرشته شد
در دفتر وجود
اوصاف ذات نیک و بلندش ، نوشته شد
دل هایمان به پاکی آب زلال بود
امیدمان به روشنی چشم آفتاب
افکارمان
در اوج اقتدار و کمال بود
نبض حیاتمان
از شوق دوستی و مهر می تپید
در ذهنمان ، فقط
تصویر نجابت و پاکی
گوش حواسمان
چیزی به جز ترنم پر مهر و عاشقانه ی باران نمی شنید
دستانمان ، یاریگر شکوفه ی امید بود و بس

تا آنکه بی خبر 

مست از می غرور
بر آشیانه ی لبریز از صفا ی دلم
چون سیلِ سهمگین، غریبانه تاختی
از خون دل
کاشانه ی امید مرا ، ای عَجوز پیر
ویرانه ساختی
ای روزگار، ای مست خدعه گر ، ای چشم خیره سر
تا کی چنین به قصد عذابم نشسته ای
تا کی امید فتنه بر این خانه بسته ای
تا کی نظاره کنی حال زار من
در شام تار من
ای روزگار فتنه گر ای شومِ بد نهاد
دست پلیدت از سر این خانه دور باد

گرگان ۲۸ آبان ۹۸

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: