به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

شعرنو

 

یادت بخیر پدر

آن روزهاي آخر عمرت چه پر شتاب

رفتند پي ز پي

يادش بخير

درآن غروب گرم                

چون روزهاي قبل

نزد تو آمدم


مطلع شعريت كه سال گذشته در تب و تاب بيماري پدرم وتحت تاثيرآن  سرودم . درست 14 روز بعد ازين شرح ، اواز كنار ما رفت
مدیریت ای دوست

 

يادت بخير     پدر

آن روزهاي آخر عمرت چه پر شتاب

رفتند پي ز پي

يادش بخير

درآن غروب گرم

چون روزهاي قبل

نزد تو آمدم

مادر نشسته بود

درآن اطاق گرم

مثل هميشه

تنها و منتظر

تا   ،  شايد

صداي پاي كسي را

غريبانه بشنوي

در رختخواب خويش

بر بستري حقير

خيس از عرق

…………….

مبهوت، مست تماشاي اوشدم

اينبار واقعا

باباي خوب من

پيرو شكسته بود

تب بر تن ضعيف و نزارش

كامل نشسته بود

گفتم   پدر…

از خود درآمدي

يكباره چهره ات

خنديدو شاد شد

گفتي  ،  توئي بيا  

 فرزند خوب من

ديرآمدي چرا؟

ديشب كجا بُدي؟

يك لحظه تا به صبح نخفتم ز درد پا

ديگر تحملم

پايان گرفته است

كاري بكن پسر

بگشا اگر شود

اين دام بسته را

اين درد جانگداز

مي آزُرَد چنين

اين جسم خسته را

كاري بكن پسر

كاري بكن پسر

*********

گفتم پدر

بر خيز تا رويم

نزد همان طبيب كه با درد آشناست

گفتي عجب پسرم او مگر خداست؟

گفتم    بابا تو حاضري؟

تعجيل كن كمي

آن پير صبرو مهر

آهسته پا گشود

آرام      در هر قدم كه ثانيه ها صرف مي نمود

دنيائي از قرار و سكون چهره مي گشود

تا آنكه

يك لحظه   يك توهم بيجا

يك هراس

انديشه اي ز يأس

در ذهنم اوفتاد

شايد، اين بار آخريست ببيند دگر پدر

اين خانه را

اين كوچه را

اين قاب واين سماورو اين ميزو شانه را

در دل گريستم

اورا صدا زدم

بابا

اين خانه را ببين

اين تخت توست

در گوشه اطاق

دفترچه هاي شعر تو

ذهن سپيد ترا

آواز مي دهند

بابا

اين كيف توست

كه حتي دقيقه اي

از تو جدا نبود

آن دفترو كتاب

انبوه برگه هاي سفيدو بريده ات

آنجا كنار ميز

كفش و كلاه تو

اينها تمام آنچه تو داري از اين جهان

اينك به يك صدا

فرياد مي زنند

اي مهربان كنون كه لحظه ديدار آخرست

چشم تمام آنچه كه با مهرت آشناست

تا هست اين جهان

پيوسته بر دَر است

…………………..

مادر در اضطراب بود

مبهوت و گيج

پيوسته مي دويد

شايد در آن دقايق پاياني غروب

 باور نداشت همسر رنجور او كنون

از خانه مي رود

ديدم كه چهره اش

غرق عذاب بود

چشمان پر عطوفت او غرق آب بود

آندم گذشت

و تو با من دَر آمدي

زان يادگارها

زان كوچه،  زان سرا

رفتيم مطمئن

 ********

جائي كه آخرين اميد به ما چشم مي گشود

بيمار خانه اي

در قلب شهر غم

شبهاي بيشمار

بر تخت تو نشستم و پنهان گريستم

من

تنها و ناتوان

درمانده و غمين

خاموش

فرياد مي زدم

بابا  بدون تو

من هيچ نيستم

اما تو عاقبت

رفتي به آسمان

تنها و بي صدا

درآن سحر كه هيچكسي همره ت نبود

روح بلند تو

سوي ديار يار

مستانه پر گشود

اينك

باباي خوب من

ازآنچه مانده است مرا از تو يادگار

در اين جهان خاك

چيزي بجز محبت و عشق و وفاي تو

اين جان خسته را

حاصل نمي شود

تا جان بُوَد مرا

باباي خوب من

يك آن و لحظه اي

از ياد سبز تو

اين روح سرخوشم

غافل نمي شود

غافل نمي شود

                                                      26/06/1385  در چهل دومين روز درگذشت پدرم

 

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: