به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

از کشتي و نا خدا خسته ام….تن به دريا مي زنم
 …از ناکجا آباد آمده ام
…تا مردنم راهي نيست
…نفس هايم تنگ شده
…بايد بگذارم بروم
…از رفتن ملالي نيست
!…اي کاش مي دانستم به کجا مي روم
…و اي کاش باز به همان نا کجاآباد برسم
…اي کاش آرمان مي ماند
…ولي حيف!…با رفتن من آرمان هم مي رود…چه حقيقتي است
…سياوش خواند
…اي کاش و صد ، اي کاش کيف خاطراتم را سبک تر مي بستم
…نمي توانم بلندش کنم
…تمامشان را دوست دارم
…هيچ يک را بر زمين نمي گذارم
!…يا کار دوم را مي کنم
…چتري مي خرم
…کنار کيفم مي نشينم
…تا من به مردن خود بنگرم
!…يا کار اول را مي کنم
…تمامشان را مي گذارم و مي روم
…من را کشته ام
…خود را هم بکشم
…پرواز خواهم کرد
…پروازي به سبکي
!….غبار ساختمان روبه رويم
…آينده
…حال را به محاکمه مي خواند
!…قصاص قبل از جنايت
 
“آرمان “زمستان 85
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: