ای دل چـــــــرا تو یاد آن مه تابان نمیکنی
یادی ز روی او و زلف پریــــشان نمیکنی
ازحرف و گفته های رقیبان مکـــــــــدرم
اى دل چرا خموشی و کتمـــــان نمی کنی
گقتم که عهد ما ز ازل بوده درنهــــــــــان
سِرّی است بین ما و تو پنهـــــان نمیکنی
گفتم که طرح عشق به نامحــــرمان مکن
من کرده ام ولی تو به قــــــــرآن نمیکنی
ازسختی فــــــــراق تو جانم به لب رسید
فکری برای راحتــــــــــــــی جان نمیکنی
بس مدعی که راز تو دانـــــــد عجب ولی
انکار گفته های حریفــــــــــــــان نمیکنی
میثاق ما ز روز ازل ،عهـــــد عشق بود
صد بار دل بریدی و جبـــــــــران نمیکنی
بر خوان مهر و عشق صلا میــــدهی ولی
ما را دمی به بزم عاطفه مهمان نمیکنی
عهدى است بين ما، بدستت ولـی شکست
تا کی چنین کنی و پشیمــــــــان نمیکنی
ما عقد خویش بر سر جان با تو بسته ایم
آنرا گرفته ای و به پیمــــــان نمیکنی
زخمی بجان رسیده مرا زان طبیب عشق
با آنکه می توانی و درمـــــــــان نمیکنی
بهروز،جان خویش فدای تو کرده است
آخر چرا نمی پذیری و قربان نمیکنی
بدون دیدگاه