به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

خان زند

(این حکایت را از مرحوم پدرم  ودر مناسبت های مختلف ،بارها شنیده بودم  و بلحاظ زیبائی متن لازم دانستم تا برایتان نقل نمایم)



مردي به دربارزند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند…
سربازان مانع ورودش مي شوند !
در همان حال خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند…
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد  دزد ، همه  اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !  خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
 مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود … مرد مي گويد :
 من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم خان زندبیدار است…!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم… 

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 

 

امروز بعد از سالها

که شمارش بیش از 32 است

به مدرسه ام رفتم

آن خیابان پر خاطره

آن کوچه ،آن حیاط

آن راهرو ،آن پنجره

ودر کلاس درس نشستم

بر روی نیمکتی که

مرا،ایام بی شمار

تنها رفیق و همدم بود.

ناگاه، ذهنم 

تصویر هزار خاطره را

در جان من دمید

….

نویسنده : admin | موضوع : حکایت | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
معلم
 
 
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند….

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند.
براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر ميپروراندند.
هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد….
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود (( اديسون ))

هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ويکتور هوگو ))

هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید .(( آناتول فرانس ))

تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))

مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی )

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))

بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئيس لومباردی ))

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

مادر


دست کدامين خزان چيـــــد،گل هاي پيراهنت را؟

آن سان که اين باغ نشنيد،يک بـرگ ناليدنت را

رخساره مهربانت، تلفيق خورشيــــــــد و باران

مي بينم امروز و هــرروز،در اشک خنديدنت را

من مي نوشتم(فقط غم)،تومي سرودي(فقط عشق)

عشق از ميان رفت و غم ماند؛آيينه شد بودنت را

زيباترين بوته بودي،با روح گل مي ســــــرودي

کابوس ها زوزه کردند،يک نيمــه شب چيدنت را

آن کودک شاد ديروز،آشفته بر گورو……امروز

مي بارد از چشــم پر سوز،شب هاي باريدنت را

ایام روياي شاداب،شب هاي لبــــــــخند ومهتاب

هنگام لالايي و خواب،باران بوسيـــــــــــدنت را

پروانه هاي تبسم،در چشم هايت فســـــــــــردند

مادر؛ کدامين خــــزان چيد،گل هاي پيراهنت را..

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
دست خیال    ( بیاد خاطرات از یاد نرفته)

بازدرخلوت من دست خیال

   صورت شاد تورا نقش نمود

      بر لبانت هوس مستی ریخت

         در نگاهت عطش توفان بود 

           یاد آن شب که تورا دیدم وگفت

               دل من با دلت افسانه ی عشق

                   چشم من دید در آن چشم سیاه

                       نگهی تشنه و دیوانه ی عشق

                            رفتی و دردل من ماند بجای

                                 عشقی آلوده به نومیدی و درد

                                      نگهی گمشده در پرده ی اشک

                                           حسرتی یخ زده در خنده ی سرد

                                                  

فروغ فرخزاد

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
آزادی

امروز
من تولد یک پروانه را دیدم
امروز
در راهی که به مدرسه می رفتم
ناگهان چیزی توجه ام را جلب کرد
یک پیله در هم شکسته شد
و پروانه ای با بالهای سرخ متولد شد
آنگاه تنها و سرگردان
در میان کوچه پرید
و  ناگهان در میان شاخه های سرو
گم شد
من به مدرسه رفتم
زنگ اول زنگ فارسی بود
ما مشق می نوشتیم
معلم گفت:"از روی بالهای پروانه سه بار بنویسید."
و من در دفترم سی بار نوشتم:
آزادی آزادی آزادی.
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
یاد

..تیتراین قرن…
    زمین
       اسطوره هایش را به فروش گذاشت
         تا
           آسمان
             ازعرش تا ستاره هفتم چشمت
               خواب را محکوم به رویا ی دلفریب غریبه ای کرد
                   که رفت

                      ودر تاریکی غرق شد …

  <<  رضا >>

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

آن شب

که دیدمت

چه دل انگیز

با حالتی خاموش و آرام

به خلوت ذهن من زدی

و شکافتی

فضای اندیشه ام را

به اندکی

کمتر از یک نگاه

و به فاصله ای

کوتاه تر از یک مژه

آهسته ،آهسته

در همه وجودم

ریشه دواندی

وپاگرفتی

تاآنجا که

آنچه در زمین بود و آسمان

در من نشان از تو می یافتند

و من هنوز

از حرارت همان نگاه آغازین

می سوختم

و…

و سحر

مغموم و دل گرفته

از آنچه بی سرانجام

به پایان می رسید

به بدرقه ام آمد

اما دیگر تو نبودی.

 

مدیریت ای دوست

 

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...