وبا قلبی
که از نامردميهای جهان تنگ است
به سوی آشناييها
بسوی دوستيها می روم
شايد که با لطف عزيزانم
که در اوج شکوفايی وزيباييست
به فردا ننگرم هرگز
که فردا باز آهنگ جدايی دارد وآواز تنهايی
عزيزانم ،
شما را درتمام لحظه هايم دوست می دارم.
به هنگام وداع
آندم که روحم سخت می لرزد
و جانم دردرون
در منتهای درد می نالد
به زحمت ،زحمتی بسيار جانفرسا
به رويم دانه لبخند می کارم.
نمی دانيددرآن دم
که شعر صبر می خوانم
واندوه جدايی را ز دلهاتان
به پند و خنده می رانم
چه دردل دارم از اين نامراديها
که لبخندم لهيب آتش دردا ست و
شعرم ناله ای خونين .
نمي دانيد در غربت
درآن دنياي ناهمگون
كه لبريز از پليديها و پستي هاست
چسان آرام مي گيرم
چه آرامي؟
به هرجا هركجا ره مي سپارم
ديده هر سو ميدوانم
هر زمان جزيادتان
جز منظر زيبايتان
چيزي نمي بينم
نمي يابم
عزيزانم
نمي دانيد غربت ملك ماتمهاست
غربت سرزمين نامراديها وسختيهاست
درآن ماتم سراي ساكت و محزون
مگر با يادتان آرامشي يابم
بياد چهره هاتان
نوگلان من
به رجعت ،رجعتي شيرين
به برگشتي دوباره چشم مي دوزم
به اميدي
به ديداري دگر
چون شمع مي سوزم
عزيزانم نمي دانيد
هنوز از شهر پا نگرفته
لبخندم بسان عنچه اي نشكفته ميميرد
هنوز از كوچه هاي شهرمان نگذ شته
قلبم سخت مي گيرد
خداحافظ عزيزانم
خداحافظ
كه تا ديدار ديگر
لحظه هايم را بياد رويتان
آغاز خواهم كرد
و با عشقي به ميعادي دگر
همواره خواهم زيست تا فردا
خداحافظ عزيزانم
خداحافظ عزيزانم
مدیریت سایت
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...