به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 


دستان کوچک و تمام وجودم از سرما می لرزید سعی میکردم  آنها را با هوای دهانم گرم کنم اما در آن سرمای طاقت سوز این عملِ خوشایند، لحظه ای نمی پایید 

در آن نیمروز سرد زمستانی در  روستایی واقع در نزدیکی شهر سبزوار من که کودکی ۵ الی ۶ ساله بودم غرق در اندیشه های کودکانه ی  خویش خوشحال بودم  که قرار است مادربزرگم به دیدار مابیاید
من در یک خانواده ی پر جمعیت روستایی  با خواهر و برادرانم در خانه ای کوچک زندگی می کردیم پدرم کشاورز بود و در آن روز سرد و برفی زمستان  برای امور کاری به همراه  برادر بزرگترم  به صحرا رفته  ومادر مشغول پختن نان تازه بود .

در هفته دو روز مادر نان می پخت . از هفته ها پیش پدر نوید آمدن بی بی (مادر بزرگ) را به ما داده بود هرگز تصور نمیکردیم که روز آمدن بی بی، برفی به این شدت ببارد علاوه بر آن  سرما تا مغز استخوان رسوخ می نمود ،اتفاقا یکی از پنجره های منزل ما بسمت بیابان و همان جهتی بود که بی بی می بایست از کوره راه آن به نزد ما بیاید از ظهر هرازگاهی از زیر کرسی بلند میشدم و دلواپس و نگران از آن پنجره به بیرون می نگریستم تا شاید نشانه ای از آمدن بی بی را بیابم
من در آن مقطع از سن ، چندین خواهر ویک برادر بزرگتر از خود داشتم که هرکدام مشغول به کاری بودند دو خواهر و برادر کوچکتر از خودم یکی مشغول بازی با تیله هایی بود که پدر برایش آورده بود دومی کنار مادر در حین پختن نان به اصطلاح به او کمک می کرد و خواهر کوچکترم  خیلی کوچک بود و شیر میخورد مادر  همچنانکه مشغول نان پختن بود گاهی فریاد میزد:
بچه ها،  با توام بهروز بیرون نرین ها هوا خیلی سرده ، اسم مرا بدان خاطر میبرد که اولا از تعلق ام به بی بی با خبر بود و در ثانی چون پسر بودم میدانست که شاید نسبت به خواهرانم جسورتر بوده و در سرمای جانسوز ،قدم به بیرون گذارم
دوباره فریاد زد و نام یکی از خواهرانم را که بزرگتر از بقیه بود بر زبان آورد و گفت مواظب بچه ها باش که بیرون نروند
خواهر م از آن طرف خانه با صدای بلند به مادر گفت نه نه ، بی بی در این برف و سرمای وحشتناک چطور میخواهد  به دیدن ما بیاید ؟ مادر گفت که این قراری از قبل بوده کسی پیش بینی وضعیت هوا را نمیکرد حالا هم شاید به خاطر برف سفرش را ،عقب بیندازد
برای ما که در یک روستای دورافتاده  به سر می‌بردیم و فامیلی نداشتیم چنین رویدادی یعنی آمدن کسی آنهم مادر بزرگ ،بسیار شیرین و گوارا بود مادر بزرگ را خیلی دوست داشتیم و او هم ما را که نوه های پسری اش بودیم  به شدت دوست داشت
او نزد ، یکی از دخترانش در روستایی که مجاور روستای ما بود  ساکن بود و گاها در سال چند بار و هر بار به مدت یک هفته به نزد ما می‌آمد همیشه خوشحال بودیم و ذوق میکردیم  که وقتی به نزد ما می آید با خودش سوغاتی می‌آورد انواع مویز و کشمش و هسته ی زردآلو و قیسی هایی که با میوه های تابستان درست کرده بود خیلی خیلی خوشمزه بودند و من بی صبرانه منتظر آمدنش ، از پنجره بیرون رو نگاه میکردم دشت تا جایی که چشم می دید سفید پوش بود و اثری از مادر بزرگ و یا کسی دیده نمیشد
ساعتی به غروب مانده بود و ما همه مایوس و ناامید از آمدن بی بی ،زیر یا کنار کرسی مشغول بازیهای کودکانه بودیم
ناگهان چشمم  سیاهی را دید که از دور  هر لحظه نزدیک  و نزدیک تر میشد فریاد زدم بی بی اومد
همه به طرف پنجره یورش بردیم مادرم گفت فکر کنم بابا و داداشت هستند  ،خواهرم گفت بعید است بابا و داداش باشند چون آنها اینقدر آهسته نمی آیند و من فریاد زدم بی بی است ،بی بی است
لحظاتی بعد که سخت بود و نفسگیر  مادر بزرگ رادیدیم که  سوار بر الاغی  آهسته از میان برف به سمت ما می‌آمد کوله پشتی بر پشت الاغ نهاده و خود سوار بر آن در حالیکه افسار الاغ  را به دست داشت سلانه سلانه به سمت ما می‌آمد همه فریاد زدیم بی بی داره میاد ،بی بی داره میاد  واز خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم
مادر و خواهران بزرگترم  با عجله مشغول  جمع و جور کردن منزل شدند حتی کوچکترها سعی میکردند تا به اوضاع سر و سامانی بدهند
من وقتی مادر بزرگ نزدیکتر شد بی سرو صدا  و سریع کفشهایم را پوشیدم  در را آهسته باز نموده، به سمت مسیری که مادر بزرگ در حال آمدن بود دویدم
مادرم فریاد زد :
کجا میروی نرو صبر کن خودش می آید سرما میخوری
ولی من بدون توجه به اخطار مادر و خواهرانم و با تمام قدرت به بیرون دویدم بخوبی بیاد دارم که برف تا ساق  پایم را گرفته و به شدت  هوا سردبود  ولی گرمای آمدن مادر بزرگ و شوق حضورش،تمام آن شرایط سخت را برایم آسان نموده بود
بی وقفه و با تمام قدرت به سمت مادربزرگ می دویدم و من هر چه بیشتر می دویدم  او به من نزدیکتر می شد  تا به نزدش رسیدم
با زبان کودکانه فریاد زدم : بی بی منم بهروز ،چقدر دیر کردی؟
الاغ را نگه داشت و آهسته از آن پایین آمد به سمتم خیز برداشت و همچنانکه در آغوشم میگرفت با لحن شیرینش گفت :بهروز من ، تویی پسرم الهی قربونت برم  تو این سرما چرا اومدی بیرون؟
آغوش گرمش  به آنی  تمام سرمای  وجودم را زائل نمود و در حالیکه مرا می بوسید دست در بغل نموده و از  زیر پیراهنش یک ده شاهی (سکه ی پول ) در آورده ودر دستان یخ زده ام گذاشت
حرارت آن سکه که از گرمای بدنش ناشی میشد دستان یخ زده ام را گرما بخشید و تمام وجود مرا در برگرفت و حسی خوش آیند و غیر قابل وصف در من ایجاد نمود حسی که همیشه و با وجود گذشت دهها سال ، هنوز با من است

بی بی  همچنانکه با یکدست ،دست مرا گرفته بودو با دستی دیگر افسار الاغ را ، به سمت منزل حرکت نمودیم
لحظاتی بعد به خانه رسیدیم شور و غوغایی به پا شد همه دور بی بی حلقه زده بودیم و او ما را به اشکال مختلف  نوازش میکرد خیلی خیلی  خوشحال بودیم
کمی از شب گذشته بود که پدر باتفاق برادر بزرگم از راه رسیده و این در حالی بود که باخود  برایمان  از صحرا گوشت شکار(آهو)  آورده بودند
آن شب مادرم از قبل  آبگوشت  بار گذاشته   و با نان تازه ای که پخته بود در کنار مادر بزرگ شام خوردیم وبا هدیه های خوشمزه ی بی بی شب نشینی کردیم
پس از آن، هنگام خواب، من و خواهر کوچکترم  غرق داستانهای  مادربزرگ  کناراو و در آغوش او به خواب رفتیم .

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: