به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 


اي شوق زندگاني و اي شادي وجود 

اي تازه، اي جوان

در دشت چشمهاي تو بيدار مي شود    

باغ پراز شكوفه و انديشه هاي پاك

هر باغ شعر نور     درآن نگاه سبز

پيغام بخش جلوه ي ايام بهتريست

هر عنچه هر شكوفه  

دنياي ديگريست

عالم

از درخشش واين فصل پر سرور

در خويش زنده است

قلب زمان ز تو اي پرتوان جوان

شادوتپنده است

همواره دشتهاي سبز چشم تو اي آيت تلاش

سبزو شكفته باد     سبزوشكفته باش

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

دیدار

 

 

 

امروز بدیدارت آمدم

تو نبودی

اما جامه هایت بوی تورا میدادند

آنرا بوئیدم و گریستم

امروز به سراغت آمدم

تو نبودی

اما آنچه در آشپزخانه بود

یاد و خاطره تورا درتاروپودم زنده می کرد

با آنها حرف زدم وگریستم

……

مدیریت ای دوست

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

درزير چتر ابري آسمان

كه خورشيد بي دليل غايب بود

ودرنشئه طراوت پس از باران

در كنارم نشست

اوئي كه هرگز از من جدا نبود

آهنگ صدايمان

تاثير نگاهمان

و حضورمان

ديگر برايمان تازگي نداشت

زيرا

هميشه با من بود

ومن با او

وقتي كه سخن گفت

آشنا تر از هميشه بامن

من نزديكتر از هميشه به او

بگذار تا زمان بگذرد

بگذار تا باز اين ملاقات به پايان برسد

و شب سراسيمه فرا رسد

 جدائي ؟ وداع ؟

ديگر مرا اندوهي نيست

و اورا رنجي

زيرا او هميشه با من است

و من با او

جدائي ، فراق ،غم

برايمان بي معناست

آري

ما با عشقمان زمان و مكان را در نورديده ايم.

 مديريت سايت اي دوست

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

بر باد رفته

 

 

 

 

حالا بر آن خانه خلوت چه مي گذرد؟

و درآن سكوت پر تالم؟

وبر جاده هاي تهي به آن؟

حالا كه آب ها رفته اند

و شكوفه ها پژمرده .

و عبورهاي خاك گرفته

بر قاب احساس جاريند

….

مدیریت ای دوست

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

اينك بسان ژاله سحررا   كه پيش از طلوع صبح

تلطيف مي كند

با يادروي تو

و هاي هاي خويش

با آب ديده ام

دل را     مي شويم از غبار تكدر

مي سازم از هواي درون پاك

تا آيي به قلب من

چون نور

كه هنگام سرزدن

سحررا

پاكيزه ديده است.

 

مدیریت سایت


نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

من در میان قاه قاه پسته زیسته ام

جانکاه لحظه های مشقت به بال های من پری است

من رنگ روی را

هم غمزه نگاه قناری

وین خرمن خرام که گویند حوریان کنند

در سیاهی سایه ها

در سکوت نگاه

در تاب ها خواب

و در تب مرگ ها دیده ام …

ب .ن

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

تواي فصل زمستان همچو من بي رنگ وپردردي

تواز سرماي دوران سوز

من از درد غمي جانسوز

نمي دانم چرا آخر،درون سينه ام آتش ولي سردم؟

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

به دشت خلوت ومتروك تواي فصل سرماخيز

چو مي پيچد ميانش هوي هوي باد

دراين ظلمت گه       ناشاد

به گوشم از دروديوار اين دنياي محزون هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه مي بايد

مرا هم گريه مي شايد

زمستان، هان

به هنگام غروب سردو دلگيرت

كه انگشتان خشك نارون را ناوك سرماي جانسوز تو مي بوسد

بياد آرم مرا روزي كه مادر مونس ودلدار جاني بود

مرا مادر،حديث مهرباني بود

ولي اينك

دراين سرماي طاقت سوز

مرا با او ودراوج غمي جانكاه

وداعي جاوداني بود

نگه كن در پناه سرد تو اي فصل غارتگر

مرا تنها انيس و همدمم اشك جدائي بود

و رنج لحظه بدرود

چه راحت مي توان درقطره هاي اشك من

آن چهره جان آشنا را جست وپيدا كرد

چه نيكو مي توان

آن خاطرات سبزو زيبا را

ميان هق هق من ديدو معنا كرد

چه آسان مي توان وين عقده سربسته را با خون دل وا كرد

زمستان ،هان نظر كن ، بين، چسان اين گوهر سيمين

در اين خاك سيه آسود .   عزيزم مادرم بدرود         عزيزم مادرم بدرود

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه