به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
دو روز مانده به پایان جهان
 
 
 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: “عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.”

……..

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

پدر بزرگ


از چند روز پيش آنجا ، جايی که يک مشت بچه شيطان و شلوغ ، با جست و خيز و فرياد فوتبال بازی می کردند ،
پسربچه ای حدودا ده ساله پيدايش می شد ،
تنها می نشست حاشيه زمين و درحالی که بچه ها غرق در هيجان بازی
خود بودند، نگاهشان  می کرد .

………..
آلدو پالاتزسکی   (ترجمه فیروزه مهاجر)     فرستنده: پرستو پاکزاد

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
عاشق رایانه ای
 

 
 
میدانی، مغزم هنگ کرده
هروقت ترا می بینم
دست و دلم هر دو می لرزد
انگار چفت وبست های چهار ستون بدنم شل شده است
ای کاش کمکم می کردی
تا با ابزار نگاهت ، سفتش کنم
واقعا
هروقت ترا می بینم
دلم می گیرد ، سوپاپهای قلبم قفل می کند
ای کاش میشدتا
با روغن کرشمه ات چربش نمائی
و….
…….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه


تصميم بزرگ

 

 


يه داستان كوتاه و واقعي


   براي چندمين بار بود که او را بدفتر مدرسه فرا ميخواندند . دخترک زرد چهره اي که چشمان معصومش درها له اي ازتبسم پنهان بود، اسمش اعظم کتيرائي وسال گذشته کلاس دوم راهنمائي را با معدل متوسط قبول شده بود، زنگ دوم لحظاتي بود که به صدا در آمده و او نزديک ميز خانم مدير در دفتر مدرسه ساکت و سربزيرايستاده بود ، خانم مدير مشغول بررسي جزوات امتحاني يکي از کلاسها بود و در دفتردائما توسط دانش آموزاني که براي بردن گچ و يا دفتر حضور و غياب رفت و آمد مي کردند بازو بسته ميشد …………

مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

داستان ترجمه

نامه گمشده

 

 

 

The Lost Letter
وينسنت بونينا Vincent Bonina
مترجم هادي محمدزاده
منبع:.sffword


در طول زندگي ام دنبال شانس‌هايي بوده‌ام كه به بهتر شدن موقعيت‌هايم بيانجامد. اگر چه وضع زندگي ام بد نيست و عموماً‌ شادم، اما هرگز به حد كافي پيشرفتي نداشته‌ام. هرگز به اندازه كافي پول نداشته‌ام، هرگز به اندازه كافي اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امكانات مادي برخوردار نبوده‌ام. ‌هدفها‌يم كوچك اند و بنابراين هر لحظه دنبال هدف‌هاي جديدي هستم كه البته آن …

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

شکلات تلخ

 

 
 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر


– سلام کوچولو … مامانت کجاست ؟


نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش


– ماماااا..نم .. ما..مااا نم …


صدایش می لرزید


– ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟


گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد

 

….

فرستنده:سارا

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
همین چند روز پیش، “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا” پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم.به او گفتم: بنشینید”یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا”! می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
جواب داد: چهل روبل.
نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
جواب داد:دو ماه و پنج روز
دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل.
البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد.
همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب “كولیا” نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. …
…..

 

 آنتوان چخوف

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
الو … الو … سلام

 

 

 کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته

بله با کی کار داری کوچولو ؟

 
……….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
قلوه سنگهای زندگی

 
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها …
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه