به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

ماشين اسپرت

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
داستان کوتاه عشق و زندگی
 
 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود
قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد
اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود
و سر دیگران داد و فریاد می کند؟……….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ….

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ….

 

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
یک روز بارانی
 
 
 
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل
……..
فرستنده:شیوا

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
دو روز مانده به پایان جهان
 
 
 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: “عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.”

……..

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

پدر بزرگ


از چند روز پيش آنجا ، جايی که يک مشت بچه شيطان و شلوغ ، با جست و خيز و فرياد فوتبال بازی می کردند ،
پسربچه ای حدودا ده ساله پيدايش می شد ،
تنها می نشست حاشيه زمين و درحالی که بچه ها غرق در هيجان بازی
خود بودند، نگاهشان  می کرد .

………..
آلدو پالاتزسکی   (ترجمه فیروزه مهاجر)     فرستنده: پرستو پاکزاد

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
عاشق رایانه ای
 

 
 
میدانی، مغزم هنگ کرده
هروقت ترا می بینم
دست و دلم هر دو می لرزد
انگار چفت وبست های چهار ستون بدنم شل شده است
ای کاش کمکم می کردی
تا با ابزار نگاهت ، سفتش کنم
واقعا
هروقت ترا می بینم
دلم می گیرد ، سوپاپهای قلبم قفل می کند
ای کاش میشدتا
با روغن کرشمه ات چربش نمائی
و….
…….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه


تصميم بزرگ

 

 


يه داستان كوتاه و واقعي


   براي چندمين بار بود که او را بدفتر مدرسه فرا ميخواندند . دخترک زرد چهره اي که چشمان معصومش درها له اي ازتبسم پنهان بود، اسمش اعظم کتيرائي وسال گذشته کلاس دوم راهنمائي را با معدل متوسط قبول شده بود، زنگ دوم لحظاتي بود که به صدا در آمده و او نزديک ميز خانم مدير در دفتر مدرسه ساکت و سربزيرايستاده بود ، خانم مدير مشغول بررسي جزوات امتحاني يکي از کلاسها بود و در دفتردائما توسط دانش آموزاني که براي بردن گچ و يا دفتر حضور و غياب رفت و آمد مي کردند بازو بسته ميشد …………

مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

داستان ترجمه

نامه گمشده

 

 

 

The Lost Letter
وينسنت بونينا Vincent Bonina
مترجم هادي محمدزاده
منبع:.sffword


در طول زندگي ام دنبال شانس‌هايي بوده‌ام كه به بهتر شدن موقعيت‌هايم بيانجامد. اگر چه وضع زندگي ام بد نيست و عموماً‌ شادم، اما هرگز به حد كافي پيشرفتي نداشته‌ام. هرگز به اندازه كافي پول نداشته‌ام، هرگز به اندازه كافي اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امكانات مادي برخوردار نبوده‌ام. ‌هدفها‌يم كوچك اند و بنابراين هر لحظه دنبال هدف‌هاي جديدي هستم كه البته آن …

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه