به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

هدیه ای پر از محبت

(یك داستان واقعی)

 

 
 

 این یک داستان حقیقی است و گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود … بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم …

 

 
 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
عشق
 

 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
 سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم
جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت :
خيلي عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :…
…..
فرستنده:شیوا
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند.
براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر ميپروراندند.
هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد….
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 دوتا فوت كن




داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ،

فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .  ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
 
 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
 پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

 بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،…

….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

حيات دوباره


 بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان  خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد.

 پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم….

مدریت ای دوست

                                                  


نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي درجنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به

مردم روستا گفت:

من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هرمیمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم.

مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدندو به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر

آنها قیمت بسيار منصفانه بود.در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر

فروختند

تا آنکه…..

نویسنده : admin | موضوع : داستان , دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

جـــاده

 

 
 روزی بنده ای ،همانطور که كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت
– خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبو ب من ؟ ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

ماشين اسپرت

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
داستان کوتاه عشق و زندگی
 
 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود
قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد
اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود
و سر دیگران داد و فریاد می کند؟……….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه