من در میان قاه قاه پسته زیسته ام
جانکاه لحظه های مشقت به بال های من پری است
من رنگ روی را
هم غمزه نگاه قناری
وین خرمن خرام که گویند حوریان کنند
در سیاهی سایه ها
در سکوت نگاه
در تاب ها خواب
و در تب مرگ ها دیده ام …
ب .ن
من در میان قاه قاه پسته زیسته ام
جانکاه لحظه های مشقت به بال های من پری است
من رنگ روی را
هم غمزه نگاه قناری
وین خرمن خرام که گویند حوریان کنند
در سیاهی سایه ها
در سکوت نگاه
در تاب های خواب
و در تب مرگ ها دیده ام
زیبای من به روشنی روزگار سیاه تر و به چشمان روشنم سپید می شود
آنان که رنگ را در مکتب حریر نگاه تو مشق می کنند
آنان که صرف می کنند هوای تو را
آنان که در نحو فلک های دیده ات، لنگ می زند کمیتشان
چون خری به گل
بینند که من نگارگر دیدگان تو گشته ام
بینند که من صرف جهان را به نحو دیگری به تو آموخته ام
و خود نورهای بسیار از تو ستاده ام
زیبای من به زیبای تو سلام می کند
چون شبنمی که نشیند به روی برگ
چون خواهش نرم فزون خواه آهن گلگون به بوسه های پر عطش پتک های سرد
بعد از آن سلام
اندیشه ام از پیچ و تاب های اسلیمی نگاره های مهر گذشت
امروز نگر که زمان گفت و شنود روی خوبان است
بر مناره مستی هوش نشست
و گلدسته های شوق را به چهرت فشان نمود
این بود راستان حیات خرابات خانه ات
دیگر زمان تمنای زشت رویان نیست
و بر فراز ابرهای غمین زمینیان
ب . ن
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر
بدون دیدگاه