شعرنو
آنروز را که پدر
در یک صبح گُر گرفته مرداد
رخت ، بربست ازین جهان
آن منبع شعور و صداقت
بابای خوب من
هرگز نمیشود
فراموش ِخاطرم
رفت ازمیان ما
بابای شاعرم…
…
مدیریت سایت
آنروز را که پدر
در یک صبح گُر گرفته مرداد
رخت ، بربست ازین جهان
آن منبع شعور و صداقت
بابای خوب من
هرگز نمیشود
فراموش ِخاطرم
رفت ازمیان ما
بابای شاعرم
اما درست همان سال
مادر،بیکباره ، بی خبر
به نزد پدر شتافت
او که برای من
در ساده گی ، صراحتِ گفتار
پاک و زلال بود
چون آب جویبار
ازین خاک پرگشود
وما
ماندیم و عالمی غم و حسرت
تا آنکه
خواهرم
آن معنی محبت و ایثارو عاطفه
در یک گذار سخت
ز بیماری و عذاب
به یکباره پا گرفت
از این عالم خراب
آری شتافت ، بدیدار آفتاب
تا آنکه باز
چرخش ایام و روزگار
یک بیقرار را
از این جهان ربود
تا عاشقی دوباره به معشوق خود رسد
آری چه با شکوه
آن عاشق وصال
ازین خانه پرگشود
و مارا
در بهت رفتنش
چه غریبانه ترک گفت
اما چه می توان؟
که زتقدیرو سرنوشت
مگر میشود گریخت؟
پس تا که زنده ایم
باید ،کنار هم
معنا گر محبت و لطف و صفا شویم
آری
تا زنده ایم
در این خاک فتنه گر
از کینه و تعلق و خشم و نفاق ورنگ
باید رها شویم
باید رها شویم
بدون دیدگاه