دل خــوش باورم را اينچنين مفتـــون و شيدا ميکني هردم
سکون اين دل بيچاره را، چون موج دريــــــا ميکني هردم
شب وروزم ازين كابوس طاقت سوز، لبـــــــــــــــريزاست
كه آغوشي دگر را بهرعيش خويش پيــــــــدا ميكنى هردم
نميدانم چه نالم يا چه ســــــــــازم نغمه اي از درد هجرانت
كه در اين دوري وهجـران ، هزاران نقش ايفا ميكني هردم
…
دل خــوش باورم را اينچنين مفتـــون و شيدا ميکني هردم
سکون اين دل بيچاره را، چون موج دريــــــا ميکني هردم
شب وروزم ازين كابوس طاقت سوز، لبـــــــــــــــريزاست
كه آغوشي دگر را بهرعيش خويش پيــــــــدا ميكنى هردم
نميدانم چه نالم يا چه ســــــــــازم نغمه اي از درد هجرانت
كه در اين دوري وهجـران ، هزاران نقش ايفا ميكني هردم
به چشم خويش مي بينم چسان راحت مرا بازيچه ميسازي
دراين بازي مرا دلخون و بي مقـــدارو رسوا ميکني هردم
تنم افسرده و جان خستـــــــــه ودل پاره و مغموم وبيچاره
که با تزوير و نيرنگ و ريا ، بامن مـــــــدارا ميكني هردم
هميشه هر كجا وقتي ترا تنهـــــــــــــا تصور ميكنم هستي
نگو با ديــــگران عيش و بساط نوش ، برپا ميـكني هردم
ترا هربار مى بينم ، که با اغيــار مي جوشي و مي خندي
چنين راحت مرا با سِحرخود، اين پا و آن پا ميكني هردم
بگو آخر مراتاكى ، اسيـــــــــــر وطعمه وافسرده ميسازى
چنين خاموش و بي احساس با اين درد من تا ميکني هردم
بيا اي ماه من ، يکبار با صدق و صفـــا ماراتومهمان کن
که آخراين چه رفتاريست ، با اين خسته پيـدا ميکني هردم
به هرجائِي ، هزاران چون مني را راحت و آسوده و آرام
به صد دل عشق مي بازي وبا يک حرف حاشاميکني هردم
نميدانم ، ترا از سرنوشت و عاقبت ترسي است يا هرگــز
چنين پرهيزازتقديرو ، دستِ انتقام حي يكتـا ميكنى هردم
مدیریت سایت
بدون دیدگاه