به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

از کشتي و نا خدا خسته ام….تن به دريا مي زنم
 …از ناکجا آباد آمده ام
…تا مردنم راهي نيست
…نفس هايم تنگ شده
…بايد بگذارم بروم
…از رفتن ملالي نيست
!…اي کاش مي دانستم به کجا مي روم
…و اي کاش باز به همان نا کجاآباد برسم
…اي کاش آرمان مي ماند
…ولي حيف!…با رفتن من آرمان هم مي رود…چه حقيقتي است
…سياوش خواند
…اي کاش و صد ، اي کاش کيف خاطراتم را سبک تر مي بستم
…نمي توانم بلندش کنم
…تمامشان را دوست دارم
…هيچ يک را بر زمين نمي گذارم
!…يا کار دوم را مي کنم
…چتري مي خرم
…کنار کيفم مي نشينم
…تا من به مردن خود بنگرم
!…يا کار اول را مي کنم
…تمامشان را مي گذارم و مي روم
…من را کشته ام
…خود را هم بکشم
…پرواز خواهم کرد
…پروازي به سبکي
!….غبار ساختمان روبه رويم
…آينده
…حال را به محاکمه مي خواند
!…قصاص قبل از جنايت
 
“آرمان “زمستان 85
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

گرچه عده ای از آن بد مي گويند، گرچه هر روز بيشتر از روز قبل اخبار مشکلات آن را مي خوانم و مي شنوم، گرچه شواهد نشان مي دهد كه … و گرچه خيلي ها تحمل حتي يك روز ديگر ديدن آنرا ندارند،
لیک،گذشت هر روز، دور از او، مرا بيشتر دلتنگ مي كند و در دل كاملاً اطمينان دارم كه آينده آن آبستن طلايي ترين و مشعشع ترين حوادث عالم خواهد بود همچنان كه گذشته اش نيز.

نيازمندانه مشتاقم كه روزي به دور از هر قيد و بندي بازگردم و بهترين ايام زندگي خود را صرف شكوفايي و بالندگي آن نمايم. اي ايران عزيز،‌ اي وطن مألوف، تا ابد فكرت در وجود من اجين خواهد بود.

کجایی ای دیار دور ، ای گهواره‌ ی دیرین…
که از نو، تن به آغوشت سپارم در دل شب‌ها
به لالای نسیمت کودک ‌آسا دیده بربندم
به فریاد خروست دیده بردارم
ز کوکب‌ها سپس، صبح تو را بینم
که از بطن سحر زاید دیار دورِ من،
 ای خاک بی‌همتای یزدانی
خیالت در سر زرتشت و مهرت در دل مانی
 تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران
تو را در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی
اگر من تلخ می گریم، چه غم زیرا تو می‌خندی
و گر من زود می میرم، چه غم زیرا تو میمانی
بمان تا دوست یا دشمن تو را همواره بستاید                                                                                               

 نادر نادرپور
فرستنده : ر.س

 

نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
قلوه سنگهای زندگی

 
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها …
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
هزاران سال…

 
هزاران سال است که معنی عشق را تفسیر می کنیم
اما،گوشمان فقط با صدای طبل جنگ آشناست.
هزاران سال است که عشق مظلوم است و محبت مغلوب
درحالیکه، جنگ پیروز است و دشمنی غالب
هزاران سال است که می گوئیم جنگ هرگز
اما درمی یابیم که خون ریزی برای همیشه مقوله ای بوده است واجب
هزاران سال است که فریاد می زنیم زنده باد صلح
اما،
اما در سخن، صلح مفهومی بوده است تا حدی لازم
………..
نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

Motherhood Love

مهر مادری


My mom onlyhad one eye. I hated her… she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support thefamily
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school wheremy mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was soembarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

……..

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

هدیه ای پر از محبت

(یك داستان واقعی)

 

 
 

 این یک داستان حقیقی است و گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود … بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم …

 

 
 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
عاشق رایانه ای
 

 
 
میدانی، مغزم هنگ کرده
هروقت ترا می بینم
دست و دلم هر دو می لرزد
انگار چفت وبست های چهار ستون بدنم شل شده است
ای کاش کمکم می کردی
تا با ابزار نگاهت ، سفتش کنم
واقعا
هروقت ترا می بینم
دلم می گیرد ، سوپاپهای قلبم قفل می کند
ای کاش میشدتا
با روغن کرشمه ات چربش نمائی
و….
…….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
یاد تو
 
 
یاد تو، یادآورآن حالتی است که چونان کودکی سبکبال و رها، درمیان دشتهای خاطره اش پرسه می زند.
کودکی که بی هیچ چمداشتی، آفتاب را و صبح را و بادرا ،صادقانه به خلوت خویش می خواند.
یادآوری خاطرات جاودانه تو،
 توصیف منظره زیبائی است که درگستره سرسبز آن
 ودرتلولوی خورشید بیکران،که با نسیم دل انگیزصبح می رقصد
پروانه های عاشقی را می بینی که فقط برای حضورتو بال می گشایندو….
نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
گل واژه های ناب و پر معنای زندگی

 

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم
………
محبوبه كاظمی

نویسنده : admin | موضوع : جملات قصار | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...
 
 
در کنارخرمنی از واژه ها
گفته ها
در دل دریائی از حرف وکلام
با مفاهیمی سپید
سبز وزیبا وروان
یک سخن ، یک حرف ،همچون گوهری
می درخشد درمیان
درکنار حرفهای رنگ رنگ
گفته هائی با تعابیرقشنگ
می توان آنرا شناخت
می توان آنرا شنید
……..
مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...