داستان

مرد درافکار خویش غوطه وربود ومی اندیشیدکه بخاطر محبت های بیشمارهمسرش برای او چه بخرد؟
زنش همیشه آرزوی داشتن قطعه ای طلا را داشت اما با حقوق و درآمد اندکش هیچوقت نتوانسته بود به این آرزوی همسرش جامه عمل بپوشاند.
درطول مسیر راه ،سوار بر دوچرخه اش به این فکر میکرد که چگونه همسرش را درآن روز خوشحال نماید.
همسری که همپای او سالها در آشپزخانه های مختلف کار کرده بود تا کمک خرجی برای او و فرزندشان باشد .
ازین روی مدتها بود که…
….
مدیریت سایت
مرد درافکار خویش غوطه وربود ومی اندیشیدکه بخاطر محبت های بیشمارهمسرش برای او چه بخرد؟
زنش همیشه آرزوی داشتن قطعه ای طلا را داشت اما با حقوق و درآمد اندکش هیچوقت نتوانسته بود به این آرزوی همسرش جامه عمل بپوشاند.
درطول مسیر راه ،سوار بر دوچرخه اش به این فکر میکرد که چگونه همسرش را درآن روز خوشحال نماید.
همسری که همپای او سالها در آشپزخانه های مختلف کار کرده بود تا کمک خرجی برای او و فرزندشان باشد .ازین روی مدتها بود که زن به مریضی آسم و تنگی نفس مبتلا گشته و پزشکان ،کار درمحیط گرم را برای او غدغن کرده بودند ،در نتیجه زن مدتها بود که خانه نشین شده بود.
بیماری و بیکاری زن ،شرایط اقتصادی آنان را سخت تر کرده بود.ازین روی مجبور بود که دو شیفت، کار نماید .
تنها فرزندشان دوسالی بود که ازدواج نموده و در شهری دیگر ساکن بود.
زن،روزی نبود که دچار حمله آسم نشود لذا میبایست در این مواقع حتما از ماسک اکسیژن استفاده کند.پرکردن بموقع کپسول اکسیژن وکمک در استفاده ازآن به همسرش، از وظایف دیگر مرد بود.
چندروزدیگر،روز زن بود واوبا پس انداز مختصری که دوراز چشم همسرش جمع کرده بود تصمیم گرفت هدیه ای درخورهمسرش تهیه کند اما هرچه میگشت وبه مغازه ها سرک میکشید چیزی نظرش را جلب نمیکرد .
به روز موعود نزدیک میشد ولی او هنوز چیزی نخریده بود .سری به چند طلا فروشی زد اما قیمت کوچکترین قطعه طلا از پس انداز او خیلی بیشتر بود.
تمام فکرش مشغول این قضیه بود. حتی سر کار همکارش بارها به او میگفت :حمید چته باز تو فکری؟ .
و او از دادن جواب طفره میرفت.سعی کرد مبلغی را از کسی قرض بگیرد اما موفق نشد.
دقیقا ده روز دیگر روز زن بود دغدغه امانش را بریده بود تصمیم گرفت یکی از لوازم منزل را که زیاد قابل استفاده نبود به بهانه ای بفروشد .اما هرچه فکر کرد به نتیجه ای نرسید .
ناگهان بیاد دوچرخه اش افتاد .فکرکرد بدون آن نیز میتواند به سرکار برود کافی ایست کمی زودتر حرکت کند. با عجله آنرا برداشت و به بازار رفت در مدتی کوتاه آنرا فروخت اما هنوز تا مبلغ مورد نظر فاصله داشت.
فکر دیگری به خاطرش رسید .میتوانست در این مدت کوتاه شبها نیز تا صبح بعنوان کشیک بجای همکارش سرکاربماند .
فکرکردپول حاصل از آن ،دقیقا همان مبلغی است که منظور اورا برآورده میساخت.
به همسرش گفت که چند روزی باید شبها نیز کار کند چون به وجود او در کارگاه نیاز است .لذا نمیتواند زیاد به منزل سربزند .
به امید درآمد بیشترحاصل از کار،شب و روز نمیشناخت .تا آنکه بالاخره در وقت مقرر با پول اضافه کاری و پس اندازش ،به طلا فروشی رفت و هدیه مورد نظررا خرید .
سرازپای نمیشناخت .چهره همسرش رادر هنگام گرفتن هدیه اش مجسم میکرد که چگونه ناباورانه به آرزوی خویش رسیده است .حق او خیلی بیشتر ازاینها بود ابن کمترین کاری بود که برای همسری میکرد که سلامتی و آسایش خویش را فدای او وخانواده اش کرده بود .
با عجله شاخه گل سرخی خرید و دوان دوان بسمت منزل حرکت نمود دوروز بود که به منزل نرفته بود و حال با این اقدام غیرمنتظره میخواست همسرش راغافلگیر کند.
در حیاط را گشود و با عجله فریاد زد مهین ،مهین جان کجایی؟
جوابی نشنید .اول به آشپزخانه سرک کشید مهین آنجا نبود با سرعت بسمت اتاق دوید و در حالیکه نام همسرش را میبرد وارد اتاق شد. ناگهان همسرش را دید که وسط اتاق افتاده بود .بسمتش دوید و اورا دراغوش کشید و فریاد براورد: مهین عزیزم چی شده؟ من کنارت هستم گلم ،مهین…..
گریه امانش رو برید تن بیحرکت مهین را بروی تخت گذاشت و با صدای بلند کمک خواست .
بسمت کپسول اکسیژن رفت .خالی بود یادش آمد دوروز پیش، مهین از او خواسته بود پیش از رفتن به سر کار، کپسول را پر نماید اما او بلحاظ فرصت کم و مشغله کاری زیاد ،کاملا این موضوع را فراموش کرده بود.
هاج و واج در حالیکه اشک میریخت به کپسول و جسد بیروح مهین مینگریست.
به سراغ مهین رفت دوباره اورا در اغوش کشید و فریاد براورد مهین ، عزیزم بیدار شو ، هدیه ای که آرزو داشتی برایت خریده ام .بیدارشو بامن اینکاررو نکن خواهش میکنم مهین، عزیزم ……گریه همراه با فریاد امانش را برید.
لحظاتی بعد با کمک همسایه ها ـ امبولانس رسید و جسد بیروح مهین را حمل نمود. مرد نالان و پریشان ، بی وقفه زار میزد و هوار میکشید درحالیکه با شدت ،جعبه کوچک هدیه اش را در دست میفشرد.
بدون دیدگاه