به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

الو … الو … سلام

 

 

 کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته

بله با کی کار داری کوچولو ؟

 
……….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
قلوه سنگهای زندگی

 
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها …
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

Motherhood Love

مهر مادری


My mom onlyhad one eye. I hated her… she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support thefamily
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school wheremy mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was soembarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

……..

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

هدیه ای پر از محبت

(یك داستان واقعی)

 

 
 

 این یک داستان حقیقی است و گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود … بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم …

 

 
 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
عشق
 

 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
 سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم
جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت :
خيلي عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :…
…..
فرستنده:شیوا
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند.
براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر ميپروراندند.
هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد….
….
نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 دوتا فوت كن




داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ،

فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .  ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
 
 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
 پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

 بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،…

….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

حيات دوباره


 بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان  خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد.

 پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم….

مدریت ای دوست

                                                  


نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي درجنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به

مردم روستا گفت:

من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هرمیمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم.

مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدندو به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر

آنها قیمت بسيار منصفانه بود.در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر

فروختند

تا آنکه…..

نویسنده : admin | موضوع : داستان , دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه