به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

 دوتا فوت كن




داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ،

فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .  ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
 
 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
 پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

 بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،…

….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

حيات دوباره


 بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان  خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد.

 پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم….

مدریت ای دوست

                                                  


نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي درجنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به

مردم روستا گفت:

من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هرمیمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم.

مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدندو به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر

آنها قیمت بسيار منصفانه بود.در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر

فروختند

تا آنکه…..

نویسنده : admin | موضوع : داستان , دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

جـــاده

 

 
 روزی بنده ای ،همانطور که كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت
– خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبو ب من ؟ ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

ماشين اسپرت

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
داستان کوتاه عشق و زندگی
 
 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود
قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد
اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود
و سر دیگران داد و فریاد می کند؟……….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ….

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ….

 

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
یک روز بارانی
 
 
 
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل
……..
فرستنده:شیوا

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه