به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

 

 

تیک تاک ٬تیک تاک! از میان جاده پر از خاک ارابه گرد آلودی می گذرد.
اسب های سرکشی آن را می کشند و به سرعت در پیچ و خم راه از نظر ناپدیدش می کنند.
از دور٬در دامان سبز و خرم کوه٬دهکده های زیبایی دیده می شود.
ابر های سرخ رنگ به انتظار موکب خویش در کنار افق صف کشیده اند.در سر تا سر بیابان چیزی جز زیبایی دیده نمی شود.
ارابه می رسد.سورچی دهنه اسبان را به زحمت می کشد و آنها را نگاه می دارد.
آنگاه شلاق از دست می نهد .به زیر می جهد. اسب های خسته و کوفته را عوض می کند٬گرده نانی برای نهار خویش می خورد و دوباره به جای خويش می نشیند.پوستین را به خود می پیچد.
شلاق را بر می دارد ودقیقه ای بعد در میان گرد و خاک و پیچ و خم جاده از نظر محو می شود.
این ارابه گذران ٬زمان نام دارد٬زمان! مسافرینش را ما تشکیل می دهیم.
راهی را که می پاییم عمر نام دارد.در این جاده پرنشیب و فراز راه می سپریم تا به گورستان برسیم٬گورستان! ارابه زمان می گذرد.
در طول راه٬مسافری خود را از نظر پنهان می کنند و از آنها چیزی به جا نمی گذارد.
کودکی٬جوانی٬پیری.اما میان هر یک از این سه ٬سالها راه است.
این راه دراز راتوشه فراوان باید که جز نکو کاری نیست.
هان!ای آدمیان٬برای این راه دراز زادی جز این میندوزید:نکو کاری٬نکو کاری!
لئو تولستوی
نویسنده : admin | موضوع : قطعه ادبی | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: