يك لحظه ديدمش ، ودلم بی قــــــرارشد
این بی حیا نگوکه خودش دست بکارشد
خــود را زدم به خواب که گویا ندیدمش
اما دل دریده ازین کــــــــــرده ،هارشد
گفتم به دل که چیست ، تقــلای مستــمر
گفتا خموش باش، که پیــــــــدا نگارشد
گفتم که دست ، زین عمل بی ثمربشوی
گفتا هرآنکه شست ،به خفت دچـــارشد
گفتم که میرسی به مرادت به خنده گفت
هیهات ما پیــــــــــــاده و، دلبرسوارشد
گفتم که وعـــده های مکررچگونه است
گفتا که درعمل ،یکی ازصــــدهزارشد
دیدم که حرف من همه بادست درهوا
گوئی به سنگ سخت تمامش نثــــارشد
هرگــــزشبی به خواب نرفتم زدست دل
ایام روشنم ،همـــــــــــه تاریک وتارشد
گفتم که احتیاط، ترا شـــرط لازم است
گفتا که عشق ،زین صفتم برکنــــــارشد
گفتم که چیست حاصل یک لحظه دیدنش
جزاین که برســــرت همه عالم هوارشد
گفتا به یک نگاه ،فتــادم در این کمنــــد
باقی عمر،صرف همین یک شعـــــارشد
عشق ودل ونگار،همه حرف ظاهراست
باطن محبت است، که بردل مهــــارشد
خَلق خدای را،توبه نیکی عــــــــزیزدار
زیرا که این روش،سبب افتخـــــــــارشد
خواهی که عاقبت شوی بهـــروزدرجهان
دل برکن ازهرآن چه که بی اعتبــــارشد
مديريت سايت
بدون دیدگاه