به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

 

نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد .خودش از پشت ویترین انتخاب می کرد

و به فروشنده می گفت اندازه سایز پای ما بیاورد

و اصلا سوال نمی کرد که این کفش را دوست دارید یا نه ,

فقط همیشه می گفت این کفش ها مرگ ندارد ….

كفش ملى مرگ ندارد

 

نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد .خودش از پشت ویترین انتخاب می کرد و به فروشنده می گفت اندازه سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی کرد که این کفش را دوست دارید یا نه , فقط همیشه می گفت این کفش ها مرگ ندارد .
بعدها که بزرگتر شدیم و کمی حریف پدر ,از کفش فروشی کنار شیرینی فروشی شهرمان کفش می خریدیم .

یک سال نزدیک عید یک کفش زرد رنگ با پاپیون سفید از آنجا خریدم .چقدر احساس غرور می کردم .یادم هست از صبح من و خواهر زاده ام همه لباسها و کفش مان را که برای عید خریده بودیم روی تخت خانه شان مرتب چیدیم و نزدیک تحویل سال ,تند تند آنها را پوشیدیم و به سمت خانه ما دویدیم و به خانه ما نرسیده , پاپیون کفش کنده شد …

عاشق عید بودم . بوی عید را دوست داشتم . بوی شیرینی ها ,بوی عود و بوی غذای شب عید مادرم و سفره ای که اولین روز عید پهن می شد و همه فامیل دور آن می نشستند …
چرا فکر نمی کردیم شاید این روزها تمام شوند ؟ چرا آنقدر خاطرمان جمع بود ؟ چرا مواظب لحظه ها نبودیم ؟چرا خوشبختی را عمیق نفس نکشیدیم ؟ که امروز مجبور نباشیم فقط چنگ بیندازیم به گذشته ها ,خیره شویم به آن و زندگی کنیم با آن … از کودکی به نوجوانی و جوانی راهی نیست اما همراهانت همیشگی نیستند .در فراز و فرود راه ,خیلی ها را از دست می دهی …
در یک تابستان گرم , پدر را به دست خاک سپردیم و در زمستانش مادر را وخودمان را هم به دست روزگار …رفتند بدون اینکه بگویند با شکسته های قلبمان ,بعد از آنها , چه کنیم .ما در همین از دست دادن ها بزرگ شدیم , پخته شدیم ,ساخته شدیم .

پدر رفت ، مادر رفت و خیلی از عزیزان هم رفتند و من امروز بعد ازگذشت این همه سال , می خواهم بنویسم فقط کفش ملی نیست که مرگ ندارد ,عشق هم مرگ ندارد ,بعضی خاطرات هم مرگ ندارند بعضی قلبها و بعضی آدمها …بعضی آدمها همیشه در ما زنده اند .

قلب آدمها در کودکی مانند دریاست .وقتی بزرگ شدند قد یک تُنگ ماهی می شود . پر از تَرَک اما نمی پاشد ,نمی گذاریم که بپاشد چون آدم بزرگ ها امیدشان , به همان چند تا ماهی تُنگ قلبشان است … خدایا هوای ماهی های تُنگ قلبمان را داشته باش.

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: