به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

امشب دلم به ماتم دردی گِران نشست
داغی بزرگ بر دل اهل جهان نشست
خورشیدِ علم و دانش و تقوی غروب کرد
گنجینه ای که در دل این خاکدان نشست
در درس عشق، مسئله آموز خلق بود
هر کس که در مقابل آن نكته دان نشست
حُسنش چو نور، از افق قلبها دمید
از هر کرانه سرزد وبرهرکَران نشست
با دیدگان شُوخ ، به دلهای بی قرار
باصد اشاره آمد و با صدزبان نشست
هر بار، هر کرشمه ، ز ابروی پر خَمَش
شوقی شد و به دل ناتوان نشست
آن قامت خمیده و آن پیکر نَحیف
همچون عَمودِ خیمه گَهِ این جهان نشست
دستان پرمحبت و یاریگرش چنین
در دامن عطوفت پیر و جوان نشست
آن نکته ها که گفت ز اسرار زندگی
همچون کلید، بر دَرِ گنج نهان نشست
عهدش به بندگی و به میثاق امرِ حق
چون افسری به تارُک و فَرقِ زمان نشست
آنکس که بود قافله سالار بندگی
با عِزّت و وقار ، برآن آستان نشست
حرفش حدیث عشق ،کلامش امید وشوق
بر قلبهای خسته ی پیرو جوان نشست
اندیشه ی بدیع و نظرگاهِ منطقش
چون ماه در میانِ شبِ آسمان نشست
آنکس که خدمتش به جهان افتخار بود
بر مَنظَر رَواق دو چشم جهان نشست
شد زنده از خطابه ی او جان طالبان
باد صبای اوست که براین خزان نشست
گویی که فصل سرد زمستان بهار گشت
گوئی که گلْ هزارْ، دراین بوستان نشست
یارب چه ها که بر سر آن کاردان رسید
گَردِ چه فتنه ها که به دامان جان نشست
در مدت حیات، بر آن قلب پر ز مهر
نیش هزار دِشنه ز نامردمان نشست
دیگر چه گفتگو ،چه سخن کو مَجال حرف
مُهری شداین فِراق وعیان بردهان نشست
از کی ؟ کجا؟ چرا شده بهروز بی قرار
از آندمی که مِهر و صفایش به جان نشست

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: