به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

خداوند زیباست و زیبایی ها را دوست می دارد

 

 

 

 

 

 

سلام به همه شما دوستان و همراهان عزیز

 

تا زمانی که انسان چیزی رو برای دوست داشتن ، داشته باشه قشنگترین ثانیه های زندگیشو میتونه تجربه کنه و این مساله اختصاص به روز خاصی نداره.

اما فرا رسیدن روز valentine شاید به این معنی باشه که دوست داشتن رو نشون بدهیم و از صمیم قلبمون محبت را ابراز نمائیم.

امیدوارم همه ثانیه های زندگیتون از بهترین ثانیه های عمرتون باشه.

ثمره انسان بودن ، زندگی کردن و همه عمر انسان , داشتن  یک لحظه عشق پاک است امیدوارم همه شما این لحظه را برای همیشه تکرار کنید.

فرا رسیدن این روز زیبا رو به همه شما دوستان و همراهان دوست داشتنی خودم تبریک میگم و امیدوارم همیشه  شاد  و سر فراز باشید.

همه شما عزیزان را دوست دارم و کارت تبریک هایی که به مناسبت این روز هستند رو خالصانه تقدیم شما عزیزان میکنم.

 

موفق باشید

مدیریت ای دوست           برای دیدن کارتها اینجا را کلیک کنید

نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

عشق و زمان

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و…
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
 همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند،
چون او عاشق جزیره بود.وقتی……

نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ….

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ….

 

 

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

ماشين اسپرت

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

تنهایی

 

 

تنهایی،تنهایی،تنهایی

و چقدرخود را تنها حس می کنم

سکوت،سکوت،سکوت

و چه سکوتی پیرامونم را گرفته است    

…..      


نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

جـــاده

 

 
 روزی بنده ای ،همانطور که كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت
– خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبو ب من ؟ ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

 دوتا فوت كن




داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ،

فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .  ……

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

حيات دوباره


 بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان  خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد.

 پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم….

مدریت ای دوست

                                                  


نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...

زمزمه سبزجویبار مبارک

آمدن شوکت بهار مبارک

موسم گل قامت سرو است در این باغ

دیده گشا غمزه دلدار مبارک

شهر پر است از بغل و بوسه و آغوش

این همه عشق، این همه دیدار مبارک.

 

نویسنده : admin | موضوع : قصیده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه متن...