نمايشنامه در دو پرده كاسب
تعداد بازيگران 4 نفر
……..
دختر: مامان منميخوام مانتومو پس بدم هم گرونه هم بدقواره تازه رنگش هم اوني نيست كه ميخواستم
مامان: سارا جان مامان چرا موقع خريد حواستو جمع نكردي هــــان؟
دختر: چه حواسي مامان – مگه نديدي فروشنده چقدر سمج بود اينقده حرف زد و تعريف كرد كه خودمم باورم شد
پدر: اما اين دليل نمي شه كه هميشه يك چيزيو كه ميخري دوباره ببري پس بدي
پسر: عادتشه بابا. وقتي يك جورابو 3 بار عوض كنه مانتو كه جاي خود داره
……..
مدیریت ای دوست
نمايشنامه در دو پرده (تعداد بازیگران پرده اول 4 نفر) كاسب
بازيگران:
1- مرد خانواده(شاهرخ خان)
2- همسر
3- پسر خانواده
4- دختر خانواده
مکان(منزل)
زن: چقدر امروز هوا گرمه ؟
مرد: آره- همين چند روزه – مگه برنامه هواشناسي را گوش نكردي از پس فردا يك موج هواي سرد مياد اينورا
زن: أي بابا زيادم نميشه به حرفاي هواشناسي اعتماد كرد
مرد: نه خانم اينقده بدبين نباش . الان ديگه با تجهيزاتي كه دارن پيش بيني وضع هوا خيلي آسون شده.
پسر: مامان من نميرم پيك نيك
زن: چرا؟ تو به حامد قول دادي
پسر: آره ولي حوصله ندارم – يعني حوصله حامد و ندارم
پدر: سعيد اين چه حرفيه عزيزم – اون دوست توئه، آدم بايد با مردم يكرنگ باشه
پسر: آره بابا تو درست ميگي–اما كاش همچين دوستي نداشتم
پدر: اِ اِ اولاً آدم پشت سر دوستش حرف نمي زنه دوماً هر آدمي يك خصوصياتي داره پاشو حاضر شو پاشو
دختر: مامان منميخوام مانتومو پس بدم هم گرونه هم بدقواره تازه رنگش هم اوني نيست كه ميخواستم
مامان: سارا جان مامان چرا موقع خريد حواستو جمع نكردي هــــان؟
دختر: چه حواسي مامان – مگه نديدي فروشنده چقدر سمج بود اينقده حرف زد و تعريف كرد كه خودمم باورم شد
پدر: اما اين دليل نمي شه كه هميشه يك چيزيو كه ميخري دوباره ببري پس بدي
پسر: عادتشه بابا. وقتي يك جورابو 3 بار عوض كنه مانتو كه جاي خود داره
مامان: خدا پدر فروشنده رو بيامرزه كه گفت اگر بازم نخواستي بيار پس بده
پدر: أي بابا اين وظيفه شه . جنسو كه نميشه بزور به مردم غالب كرد خانم
دختر: مامان بهت گفتم كه گرون ميگه گفتي نه
مامان: آره اما وقتي ديدم پسنديدي گفتم اشكالي نداره
پدر: گرون؟ مگه ميشه يك جنسو گرون فروخت؟ عرف بازار10 تا 15% – آخه اينا چطور دلشون مياد بيشتر بفروشن. واقعاً چه آدماي طماع و بي انصافي پيدا ميشه. ما چطور معامله مي كنيم اينا چطور
مامان: اي بابا شاهرخ خان ، تا بعضي ها بيان مثل شما كاسبي كنن خيلي مونده. بهرحال بازم اشكالي نداره اگه پسنديدي نگهش دار
پدر: چي اشكالي نداره خانم؟ آدم نبايد از حقش بگذره – جنس گرون بيخ ريش صاحبش . من كه ميگم بايد پس بدي تا درس عبرتي بشه براي يك گرون فروش ميدوني خانم آدم بايد توكاسبي اگه هيچ چيزو رعايت نمي كنه دو چيزو حتما رعايت كنه .متوجه هستي چي ميگم؟
مامان : نه
پدر: آها اون دوچيز يكي انصافه يكي ديگه اگه گفتين؟
دختر: بابا من ميدونم بگم اون ارزون فروشيه
پدر: نه دخترم اون ادب واحترامه ،آئم بي انصافو بايد يه جوري به اش فهموند
مامان: حالا به اين شوريم كه ميگي نيست . گرون فروختن يا ارزون دادن به وجدان آدم برميگردد
پدر: وجدان( مي خندد) خانم وجدان كجا بود فكر كردي همه مثل شوهرتن؟
پسر: (صدا زنگ) واي حامد اومد اصلاً حوصله اين پسره رو ندارم ها – يه ريز حرف مي زنه
پدر: هاي – بازم غيبت – ديگه نبينم ها – پاشو برو استقبالش – و با محبت دعوتش كن بياد تو
پسر: چشم بابا.
دختر: مامان ميگي من چيكار كنم ديدي روسريمو كه اونروز بردم پس دادم آقاهه با چه برخورد زشتي اونو پس گرفت؟مي ترسم اين آقاي فروشنده هم همچين برخوردي بكنه
مامان: نه عزيزم مطمئناً اينطور نيست.
پدر: ببين دخترم بزرگترين شرط يك كاسب روي خوشه – من اگه روي خوش نداشته باشم – اگه موقع كسب دائماً لبخند نزنم اگر با محبت با مردم برخورد نكنم چطور مي تونم يك كاسب موفقي بشم؟! مسلماً اوني كه با تو يه همچين برخوردي داشته تا حالا ورشكست كرده و رفته پي كارش.
مامان: بله روي خوش در كسب لازمه ،اصلا اين رمز موفقيت كاسبه البته نه اينكه ادب و مهرباني رو دامي قرار بده براي درآمد بيشتر .يه انسان واقعي اونيه كه ادب واحترام تو ذاتش باشه
پدر: احسنت خانم اين اساسه كاره – خوب من بايد برم ديرم شده، كاري ندارين؟
مامان: به سلامت
دختر: خداحافظ پدر.
پايان پـــــرده اول
|
|
پرده دوم
تعداد بازيگران 5 نفر
بازيگران:
1- شاهرخ خان
2- مشتري يك
3- مشتري دو
4- مشتري سه
5-مشتري چهار
مکان (محل كسب و كار پدر)
(پدر روي صندلي نشسته مقداري جنس و اثاثيه پشت سر و اطراف در قفسه ها چيده شده – كمي مرتب مي كنه و تلفنو بر ميداره)
پدر: الو آقا محسن . چه خبر قربانت . چيه؟ گرونه بابا – نه نميشه . بالا نيست….آخه مرتيكه…….
من مرد حسابي 100% هم بكشم روش كمه – تو…….. بفرست بياد. فعلاً پول مول خبري نيست ها.
(تلفن را مي گذارد)
مشتري: سلام شاهرخ خان.شاهرخ خان ،اينو كه ديروز بردم نپسنديدم اومدم اون يكيو ببرم
شاهرخ خان: اولا عليك دوما باز سر صبحي پيدات شد سوما پس آوردي؟ چي چيو پس آوردي مگه ما اينجا نشستيم جنس بفروشيم و پس بگيريم .برو جانم برو عزيزم برو خدا روزيتو جاي ديگه بده
مشتري : اما شاهرخ خان من اصلا بازش نكردم ببين همونجور كه به ام دادي برش گردوندم
شاهرخ: بازش نكردي؟(در جعبه را باز مي كند) واه واه واه يعني اين همونيه كه از من خريدي؟اين كه اوراقه پدرجان انگار پنجاه سال ازش كار كشيدن.حرفشو نزن ميدوني اگه قرار باشه آدمي مثل تو منو رنگ كنه كه الان شده بودم آقاي ملون برو پدر جان برو
مشتري: رنگ چيه اين حرفا كدومه چي داري ميگي شاهرخ خان اصلا اينو ولش كن اين مال خودم .اون ديروزيروهم مي خوام ببرم
شاهرخ: آها اين شد يه چيزي
مشتري: باشه قيمتش كه فرقي نكرده – اون جنس غير اصليو ميگم ها . هموني كه يكبار مصرفه
شاهرخ: قيمت؟ حالت خوبه مرد حسابي 50% كه بكشم روي قيمت ديروز باز ضرر كردم. جون تو همچين برام نداره.
مشتري: اما ديروز گفتي اگه يكي ديگه بخواي مثل اين ميمونه كه پيشت امانت دارم
شاهرخ: كي؟ مـــن؟مثل اينكه گوشاتم سنگينه ها – آخه مرد حسابي ديروزو به امروز سننه؟ ميخواي بخواه نميخواي مشتري زياد داره. ميگي نه چند دقيقه واسا ببين چطور ميفروشمش – چيكار داري اصله يا غير اصل
تلفن زنگ ميزنهL (گوشي را مي گيرد):
شاهرخ: …… الو // (باناراحتي) خوب خوب بلا نسبت بلا نسبت تو…………………..-آخر مرتيكه چند بار بهت بگم تو به درصد من چيكارداري – آخه تو زبون آدميزاد…………-هر كار دلت ميخواد بكن-(گوشي را با تندي مي گذارد)
يكنفر وارد ميشود: ببخشيد – قيمت اين چنده؟
شاهرخ : 15 تا
مشتري2 : چقدر گرون 2 تا مغازه اونطرفتر ميده 12 تا
شاهرخ: خوب برو از همون بخر. آخه كي شما مي خواين بفهمين كه مرد حسابي اين كجا و اون كجا
مشتري2: اما عين همينه(جنس را ورانداز مي كند)
شاهرخ: عين اينه؟!- عجبه ها – خوب بايد يه جنس تقلبيو شبيه جنس اصلي بسازن كه امثال جنابعالي نتونن تشخيص بدن – معلومه عين همه.
مشتري2: يعني ميگين جنس شما اصله – اوني كه اون مغازه داره تقلبيه؟
شاهرخ: من يه همچي حرفي زدم؟(2)(رو به مشتري 1) نه من يه همچين حرفي زدم؟ ببين داداش ما فروشنده نيستيم برو از همونجا يي بخر كه ارزونتره . اينم آخرش . اين جنس فروخته شده – عزت زياد.
(مشتري 2 از در با ناراحتي بيرون ميرود)
مشتري 1: بده شاهرخ خان ما بريم ديگه . خدا رو خوش نمياد اين مال منه خودت گفتي بهت مي دم
شاهرخ: عجب گيري كرديم ها . اگر 15 چوب ميدي ببر لاغير حرفشو نزن
مشتري 1: أي بيداد از اين انصافت مرد . تو ديگه كي هستي؟10 تا با ما حساب كردي حالا ميخواستي به اين بيچاره 15 چوب بندازي، من همون 10 تارو مي دم.
يكنفر وارد ميشود.
مشتري 3: سلام عرض شد . ببخشيد قيمت اين چنده؟
شاهرخ: 17 چوب آخرش
مشتري3: اصله
شاهرخ: اصله اصله . اگر خريداري زود باش و اگر نه توقف بيجا مانع كسب است.
مشتري3 :16 بدم؟
شاهرخ: 16؟ مرد حسابي 16:5 خريدشه- بذار صنار 3 شاهي گير ما بياد ديگه
مشتري3: باشه ما كه حرفي نزديم بيا اينم 17…
شاهرخ: زت زياد ( مرد بيرون مي رود)
مشتري 1 : بابا تو ديگه كي هستي آخر چطور دلت مياد يك جنس تقلبي كه 5 چوب ارزششه 17 چوب بفروشي
شاهرخ: اولندش بهت 16 ميدادم دومندش: نندازي بهت ميندازن – سومندش: اين كاسبيه ديگه . كاريشم نمي شه كرد.
مشتري 1: اما آقاي شاهرخ خان از اين كارتون نه خدا راضيه نه بنده اش
شاهرخ: اِ اِ اِ – آخر مرد حسابي چرا بهتون ميزني ؟ بنده اش از اين راضي تر خريدو رفت. رضايتو نديدي
مشتري 1: اما شاهرخ خان تو از عدم آگاهيش سوء استفاده كردي – نون بايد حلال باشه
شاهرخ : بابا هري بيرون بيرون – بذار باد بياد – حالا به ما اخلاق ياد ميدي؟ – برو بابا خدا روزيتو جاي ديگه بده.بـــــرو و و و….. چون بهش ندادم رجز مي خونه برام – هـــــري ي ي
(مشتري 1 خارج مي شود)
شاهرخ زمزمه مي كنه:
ز هوشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد
تلفن زنگ مي زنه: الو بفرمائين. بله – دخترم توئي – جان بابا چيه؟ آره باشه از مغازه مانتو فروشي زنگ ميزني؟ ميخواي من چيكار كنم؟ آها با فروشنده صحبت كنم ؟ باشه گوشي رو بده بهش
سلام – حال شما – من در خدمتم – درسته رعايت انصاف مهمترين چيزه – بله بله 5% روي خريد كشيدن رو مانتو . درسته ؟ دخترم ميگه گرونه ؟ درسته گوشيو بدين به دخترم.
بابا جون فاكتور خريدشو ديدي؟آفرين 3%بهش بده كافيه . با ملايمت و ادب رفتار كني بابا ها. ميدوني كه ادب نشانه بزرگيه آفرين دخترم. آره بابا . نميدونم چرا يك عده اينقده بي انصافند 5% ميكشن روي يك جنس واي. آره بابا چطور اين نونا از گلوشون ميره پائين. بسلامت.
يكنفر وارد ميشود.
مشتري 4: سلام آقا شاهرخ
شاهرخ: سلام محسن عزيز خوش آمدين – هر چند كه دير اومدين.
مشتري 4: نبودم حالا اومدم . بدهيمو بدم. چقدر تقديم كنم؟
شاهرخ: 150 تا
مشتري: چـــــــــــــي؟ چه خبره شاهرخ خان؟ تو گفته بودي 50 تا حالا ميگي 150 تا.
شاهرخ: عرضم به حضور انور مكرم و مفخر سركار جناب محسن خان – ببين اولندش گذشته ها رو وسط نكش دومندش ميدوني بچه ها تو چه ارتفاعي كار ميكردند. نه تو بگو اگه يكيشون ميفتاد زمين چي؟ ها؟ تازه كاري كه من ميكنم اساسيه – ديگران كه مثل من كار انجان نميدن داداش. همه خال ميزنن من يك تخت جوش ميدم . همه جنس غير اصلي ميذارن – من همه رو اصلي – همه كم مي بندند – من تا ته مي بندم
مشتري 4: قبوله قبوله منظور من اين نبود تازه مگه قرار نبود قسمت جلو رو تعويض نكني – خودت گفتي تعمير ميشه.
شاهرخ : من گفتم باشه عزيز.مگه گناه كردم كه تعويض كردم؟
مشتري 4: نه اما همون قسمتهايي رو كه هم تعمير كردي از تعويضش گرونتر دراومد
شاهرخ: درسته – آخه تعمير ما اساسي تره- ببين اگه بخواي چوب لاي چرخ بذاريو هي از ماست مو بكشي كلاهمون ميره تو هم ها؟
مشتري4 : آخه بيشتر از 50 تا پول ندارم.
شاهرخ: پس هر وقت پولتو آوردي بيا اون قطعه اي كه پيشم داري ببر
مشتري4: شاهرخ خان شما كه به آدم خوب بودن مشهوريد . بذار ببرم ،لازمش دارم،كارم لنگه –پول وفردا برات ميارم.
شاهرخ: حرفشو نزن- جنس نقدو بدم دست مردم – بعد دنبالش بگردم توكوه و دشت دريا و بيابون .امكان نداره
(مشتري نا اميد از در بيرون مي رود.)
تلفن زنگ مي زند: الو- بفرمائين- آخه مرد حسابي اين پنجمين باره ميارم پيشت روز بروز بدتر ميشه- تو چه استاد كاري هستي ها- آره- قرار بود تعميرش كني چرا تعويزش كردي ها؟ ازت به صنف شكايت مي كنم؟…پس مرگش چيه؟درسته من نصف پولتو ندادم چون نه جنسهايي كه روش گذاشتي اصل بود نه كارت كار.
آ خدا ما با مردم چطور تا مي كنيم اينا چيكار مي كنن
كي…من شك شكيم مرد حسابي كسي كه نون حلال ميخوره كه شك شكي نيست اين توئي كه……..حرف… يكقرون ديگه بهت نميدم – مال حروم خور – بي انصاف – گرون فروش –…………….
پـــــــــأيــــــــــــــان مرداد 1383 –مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : نمایشنامه | دیدگاه : بدون نظر
بدون دیدگاه