نمایشنامه
صحنه اول
کوشان ( فرزند) :سلام ، میخوام یه خاطره ای رو از سالها پیش براتون تعریف کنم اونوقتا من حدودا دو سالم بود هر چند نمیتونستم حرف بزنم اما کاملا تمام صحبتها و کارهای اطرافمو میفهمیدم و درک میکردم شاید تعجب کنید که یه کودک دو ساله چطور ممکنه سر ازین جور چیزا در بیاره اما این اتفاقیه که افتاده و من اونو براتون بی کم و کاست تعریف میکنم .
اونروز تو خونه داشتم با اسباب بازیهام بازی میکردم که شاهد گفتگوی بابا ، مامانم بودم
فتانه(مامان): آقا محمود تورو خدا دست از سر این کاپشن زورا در رفته وردار .نخ کش شده بابا یه پولی بده یا با هم بریم یا خودم برم یه کاپشنی چیزی برات بخرم…..
مدیریت ای دوست
هدیه
صحنه اول
کوشان ( فرزند) :سلام ، میخوام یه خاطره ای رو از سالها پیش براتون تعریف کنم اونوقتا من حدودا دو سالم بود هر چند نمیتونستم حرف بزنم اما کاملا تمام صحبتها و کارهای اطرافمو میفهمیدم و درک میکردم شاید تعجب کنید که یه کودک دو ساله چطور ممکنه سر ازین جور چیزا در بیاره اما این اتفاقیه که افتاده و من اونو براتون بی کم و کاست تعریف میکنم .
اونروز تو خونه داشتم با اسباب بازیهام بازی میکردم که شاهد گفتگوی بابا ، مامانم بودم
فتانه(مامان): آقا محمود تورو خدا دست از سر این کاپشن زورا در رفته وردار .نخ کش شده بابا یه پولی بده یا با هم بریم یا خودم برم یه کاپشنی چیزی برات بخرم
محمود(بابا):ببین فتانه الان موقع این حرفا نیست خودت میبینی چند تا قسطای جور واجورمون عقب افتاده حالا کی به کاپشن من توجه میکنه امساله رو خوبشه
فتانه:آخه چی بگم یه جای سالم نداره از بس رفوش کردم خسته شدم
محمود:مهم نیست خانمی مهم اون روفو های قشنگته که اورجینال اورجیناله
صحنه دوم
(کوشان): مامانم راست میگفت کاپشن بابام یه جای سالم نداشت کاش میتونستم لباس این اسباب بازیمو به بابام میدادم اما امکانش نبود. میدونین نکته جالب پدرو مادرا اینه که فکر میکنن ما بچه ها کوچولوییم و چیزی حالیمون نیست اما خوب خوب حالیمونه تا اینکه چند روز گذشت و یه روز بابام و دیدم که تو خونه با خودش صحبت میکرد
محمود: چند روز دیگه سالگرد ازدواجمونه باید یه فکری بکنم و یه جورایی فتانه رو سورپرایزش کنم اوضاع و احوال هم که زیاد خوب نیست ای …بهترین کار اینه این پولی و که تو چند ماه واسه همچین روزی پس انداز کردم یه جایی پنهونش کنم آخه میخوام بعد از مدتها یه حلقه زیبا براش بخرم اون عاشق اون حلقه است بارها دیدم وقتی از جلو طلا فروشی محسنی رد میشیم به ام گفته محمود والا این خانما چه حوصله های دارن ها مثلا کی اون حلقه رو دستش میکنه .بیخودی اینارو چیدن تو ویترین که چی بشه ؟فکر کنم با این پول بتونم اون حلقه رو واسه اش بخرم خدا میدونه که چقدر خوشحال میشه . من میدونم فتانه عاشق اون حلقه است .خوب کجا بودم اها کجا میتونم این پولارو قایمشون کنم؟ شک ندارم دست خودم باشه خرجش میکنم خوب تو کمدا که نمیشه فتانه هرروز اونجاهارم مرتب میکنه. توکابینتا هم همینجور . زیر فرش هم که نمیشه .
فکر کنم بهترین جا تو کاپشن کوشانه .خوب تا دو هفته دیگه فکر کنم بهترین جای امن همینجاست .
صحنه سوم
کوشان: آره درسته بابا پولاشو تو کاپشن من قایم کرد و من بی اعتنا از کار بابام شاهد این صحنه بودم .چند روز بعد مامانمو دیدم که داشت مثل همیشه با خودش حرف میزد
فتانه :دو هفته دیگه سالگرد ازدواجمونه .نمیدونم واسه محمود چی بخرم هر چی پول میگیرم دریغ از یه پاپاسی بس انداز .ماشائالله با این گرونی مگه میشه چیزی هم پس انداز کرد ؟
البته رفتارای محمود اینروزا یکم مشکوکه نمیدونم چی تو سرشه ؟ اما هرچی هست بی ارتباط با سالگرد ازدواجمون نیست . آخه از هفته پیش این سومین باره که میپرسه امروز چندمه؟ شک ندارم یه برنامه های تو کله شه . خوب چیزی نتونستم بخرم مهم نیست با یه شاخه گل همه چی حله
صحنه چهارم
واقعا برای یه بچه اونم تو اون سن و سال ،برام سخت بود که نگرانی مامانمو ببینم .از یه طرف کاپشن بابام و از طرفی هدیه بابام واسه مامانم ،من و بفکر انداخت که یه کاری انجام بدم باید بین ایندو یکی و انتخاب میکردم تا اینکه تصمیم خودمو گرفتم
( حرکت کوشان و …..)
صحنه پنجم
کوشان: دو روزی از حرکت من نگذشته بود که مامانم تو کیفش دنبال چیزی میگشت که ناگهان:
فتانه:این چیه تو کیفم؟وای یه عالمه پول ؟ اینا از کجا اومده؟ واسا ببینم من که هیچوقت اینقدر پول نداشتم یعنی چی؟ نکنه …..نکنه محمود این پولا رو !!!! اها فهمیدم ای محمود نا قلا .این پولارو تو کیفم گذاشته که من واسه سالگرد ازدواجمون کادو براش بخرم . ای ناقلا .عزیــــــزم خواسته من شرمنده نشم چون میدونی پولی تو بساط ندارم . اما اما چرا اینجوری؟ چرا خودش به ام نداده .خوب میگفت فتانه اینم پول واسه سالگرد .اها محمود شیطون خواسته با این پنهون کاریش من و سورپرایز کنه . فهمیدم خواسته خواسته به روم نیاره .خوب حالا درست شد حالا با این پول میتونم بهترین هدیه دنیا رو براش بخرم ممنونم ازت شیطونکم
کوشان: درسته ، به این طریق فکر کردم که کاپشن بابام مهمتره اما من موندم بودم که اگه بابام بره سر وقت کاپشن من چه اتفاقی میفته؟ تو همین حول و ولا بودم که درست روز قبل از شب سالگرد بابام بیاد پولاش افتاد
صحنه ششم
محمود:خوب الان بهترین موقع است فتانه خوابه بهتره پولارو ور دارم و بعد از ظهر اون حلقه زبیا رو بخرم خوب کجا گذاشته بوده بله … ای بابا همین جا بود که ….. یعنی چی ……
( فتانه سر میرسد) چی شده محمود دنبال چیزی میگردی؟
محمود : نه نه …. ای بابا هیچ چی تو این خونه سر جاش نیست
فتانه : مثلا چی تو بگو تا به ات بگم کجاست
محمود: ای بابا این انبر دست کجاست . ای بابا چی دارم میگم
فتانه : محمود از کی انبر دست و تو کاپشن کوشان باید بگردی
محمود : کاپشن کوشان !!! ای بابا این روزا حواس واسه آدم نمیمونه چی دارم میگم من مهم نیست عزیزم خدا حافظ کار نداری؟
فتانه : نه آقایی امشب زود بیا میدونی که یه شام خوشمزه پختم
کوشان : بابام با دستپاچگی رفت و من موندم و مامان که از کارای بابام تعجب کرده بود
صحنه هفتم
شب سالگرد بعد از صرف شام
محمود : میدونی عزیزم واقعا شرمنده تم بیشتر ازین کاری ازم ساخته نبود هر چی فکر کردم نتونستم بهتر ازین هدیه ای برات تهیه کنم
فتانه : ممنونم محمود جان این بهترین هدیه است واسه من همین که تلاش تو کردی برام یه دنیا میارزه من باید ازت ممنون باشم اینم هدیه من امیدورام اندازه ات باشه
محمود: این دیگه چیه ؟ وای کاپشن چقدر قشنگه ….. واسا ببینم پول شو از کجا آوردی؟
فتانه : محمود بسه دیگه اینقدر خودت و به اون راه نزن . خوب معلومه از همون پولی که بیخبر و یواشکی تو کیفم گذاشته بودی دیگه . تو چقدر پنهون کاری مرد
محمود : من!!!! پول ؟ کدوم پول!!! آها فهمیدم آخش خیالم راحت شد
فتانه : خیالت راهت شد ؟ مگه از چی ناراحت بود؟
محمود: هیچی عزیزم اون انبر دسته یادته ؟ اونروز دنبالش میگشتم ؟
فتانه : آره آره خوب که چی؟
محمود : هیچی هنوز نمیدونم کجا گذاشتمش
کوشان: ( در حالیکه انبر دست بابا دستشه و اونو با بابا ش میده ) : بابا
محمود : ممنونم گل پسرم بگذریم انشاءالله صد سال به این سالا
کوشان : و این بود خاطره ای که لازم دونستم ازون سالهای دور براتون تعریف کنم خاطره ای که هرگز نتونستم واقعیت اونو به بابا و مامانم بگم . ایامتون بکام
مدیریت ای دوست
بدون دیدگاه