به سایت ادبی ای دوست خوش آمدید .
  بازدید کننده محنرم ، ده مطلب آخر را در این صفحه مشاهده مینماید ، برای دیدن مطالب دیگر از صفحات دیگر و یا از کادر جستجو استفاده نماید.



 

خورشید من به زیر گل آنجا

 

 

یاد پدر

 

باران شب زمستانی  مانند یاد عزیزی ست؛ یادی که دست از سرت برنمی دارد. به این امید هستی که اینبار دیگر آرام می گیرد ولی رعد و برقی از نو و بارانی شدیدتر از قبل تا اینکه بی خوابت می کند. مجبور می شوی از رخت خوابت بلند شوی و بیستی پشت پنجره به تماشای کوچه ی روشن و خیس.
برف شب زمستانی مانند شعری از خاقانی محزون یار از دست داده است که مدتها پیش روی کاغذی نوشته ام؛ نوشته ام و گذاشته ام کنار،
جایی دم دست برای شبی چنین و عزیزی چنان:
یاد پدرم که همیشه با من است

درد فراق را به دکان طبیب عشق
بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم
……

خورشید من به زیر گل آنجا

یاد پدر

باران شب زمستانی  مانند یاد عزیزی ست؛ یادی که دست از سرت برنمی دارد. به این امید هستی که اینبار دیگر آرام می گیرد ولی رعد و برقی از نو و بارانی شدیدتر از قبل تا اینکه بی خوابت می کند. مجبور می شوی از رخت خوابت بلند شوی و بیستی پشت پنجره به تماشای کوچه ی روشن و خیس.
برف شب زمستانی مانند شعری از خاقانی محزون یار از دست داده است که مدتها پیش روی کاغذی نوشته ام؛ نوشته ام و گذاشته ام کنار، جایی دم دست برای شبی چنین و عزیزی چنان:
یاد پدرم که همیشه با من است

درد فراق را به دکان طبیب عشق
بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم
یاران به درد من زمن آسیمه سرترند
ایشان چه کرده اند بگو تا من آن کنم
آن ناله ای که فاخته می کرد بامداد
امروز یاددار که فردا من آن کنم
گفتی که یار نو طلبی و دگر کنی
حاشا که جانم آن طلبد یا من آن کنم
خورشید من به زیر گل آنجا چه می کند
غرقه میان خون دل اینجا من آن کنم
فریاد چون کند دل خاقانی از فراق
از من همان طلب کن زیرا من آن کنم

نویسنده : admin | موضوع : مقاله | دیدگاه : بدون نظر

اين مطلب توسط ارسال شده درباره ایشان: