پیش آز آنکه ، خاطره ای از پدر را برایتان تعریف نمایم چند بیت شعر را بافتخار او و با توجه به خصوصیات ایشان، تقدیم حضور میکنم
پدر،
چشمه ســار عشق تو، آب زندگی مراست
می کشاندم به اوج،بحــــــــــــر بیکرانیت
روزگار پیری ات ، چون بکام دل گذشت
قصه ای دگــــــــــــــر بود ،دوره جوانیت
شیوه کمک به خلق ،عین غیـــــرت توبود
جوششی چوچشمه داشت ،خوی پهلوانیت
دیده گان شوخ تو،گرچه از نظـــــــر نهان
درتموج و عیـــــــــــــان، چشم مهـربانیت
نیست گرچه برســـــــرم ،دست پرمحبتت
تا همیشه با منست ،شــــــــــرح زندگانیت
گرچه غایبی پدر،در کنــــــــــار ما کنون
زنده تا ابد بود، نام جـــــــــــــــــــاودانیت
مدیریت سایت
سزای عمل
دقیقا روزهای آخر عمرش بود. مثل همیشه بشاش و سروحال،حتی تخت و حال و هوای بیمارستان نیز کوچکترین خللی در سرورش، ایجاد نکرده بود.کنار تختش ایستادم و به چهره پرنشاطش خیره شدم براستی در چشمهای پر فروغش ،پرتوئی موج میزد که نشان از تجاربی بیشمار، از عمر رفته اش داشت .دست راستش می لرزید وحتی توان حرکت انگشت اشاره اش رانیز نداشت پرسیدم :بابا دستت چه شده ؟ گفت…
دقیقا روزهای آخر عمرش بود. مثل همیشه بشاش و سروحال،حتی تخت و حال و هوای بیمارستان نیز کوچکترین خللی در شاد بودنش ایجاد نکرده بود.
کنار تختش ایستادم و به چهره پرنشاطش خیره شدم براستی در چشمهای پر فروغش ،پرتوئی موج میزد که نشان از تجاربی بیشمار، از عمر رفته اش داشت .دست راستش می لرزید و حتی توان حرکت انگشت اشاره اش را نداشت پرسیدم
بابا دستت چه شده ؟ گفت:
نمی توانم آنرا حرکت بدهم گفتم:
چرا؟ تو که ناراحتی دست و انگشت نداشتی ؟ .
کمی مکث کرد سپس بسوئی خیره ماند. ذهن و حافظه عجیبش سالها به عقب برگشت . در حالی که چشمان پر شوقش غرق در اشک و تالم بود گفت:
دنیای غریبی است .همانطور که می دانی من سالیان دراز شکارچی بوده ام در دوران شکار هر گاه که با همین دست و با همین انگشت که اینک بی حس و بی حرکت است ماشه تفنگ را می چکاندم و آهوان نگون بخت را به مسلخ نیستی می کشاندم هرگز تصور آنرا نمی کردم که نا مفهومی چشمان پر اشک آهوان بیچاره در آن دم, اینک برایم مفهوم پیدا کند
در حالی که از گفته هایش مبهوت گشته بودم پرسیدم:
واضح تر بگو بابا .آخر مشکل دست تو چه ارتباطی با آن آهوان داردآنهم پس از سالها که ازآن زمان می گذرد
گفت:
پسرم آهو تنها حیوانی است که هنگام درد و رنج اشک می ریزد.هر زمان که آهوئی را با تیر می زدم و پیروزمندانه به بالای سرش می رفتم حیوان بیچاره از درد و اثر تیر، اشک می ریخت و من که بارها شاهد این صحنه بودم پی به معنی این اشک و درد آهو نبردم .حال پس از سالیان دراز وبا بی حس شدن همین دست و همین انگشت که با آن ماشه تفنگ را می چکاندم پی به این مفهوم برده ام.
کم طاقت شده بودم پرسیدم : این مفهوم کدامست ؟
فقط با یک بیت جوابم را داد
او گفت که آن آهوان در آنهنگام واپسین با آن چشمان غرق در ماتم و اشک ،خطاب به من به این بیت مترنم بودند که:
سزای هر سر خاری که خورده ام این بود تو که ز پهلوی چربم خوری چه خواهی دید
ودیگر لب فرو بست و هیچ نگفت.
بدون دیدگاه