کَندم از خود دل و،سرگشته و حیران می رفت غربتی گشتم و پرسوزو هراســان می رفت
عند لیبــــــــان چمن را، که دراین وادی عشق همچو مجنون ، پی لیلی، به بیابـان می رفت
عند لیبــــــــان چمن را، که دراین وادی عشق همچو مجنون ، پی لیلی، به بیابـان می رفت
من مخلوق ، فقیرم ، چه که خالق ، چو غنــی دل بیچـــــــاره، پی مقصد نقصان می رفت
من آواره، سگ درگـــــــــــــــــــــه مولا بودم همچو کلبی به بیابان پی چــــوپان می رفت
این همه ذلت ومحنت به خــــــــدا سود نداشت باهمه سختی وخواری که به پایان می رفت
سود دنیا تو نبــــــــردی، به جز از رنج ومحن رنج بسیار کشیـــــــــدی و پشیمان می رفت
مظهر رحم تو بودی که به هر انســـــــــــــانی لطف بخشایش یزدان چه فــراوان می رفت
گفته بودند حسینی شده رســـــــــــــــوای جهان با همه رازو نیـازش ،که به زندان می رفت
سید عباس حسینی
نویسنده : admin | موضوع : آثار پدر | دیدگاه : بدون نظر
بدون دیدگاه