جوک کده – اس ام اس جدید ، جوک جدید

 سامانه پیامک جوک کده : به زودی ...   ( ارسال جوک و اس ام اس )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

ارسال مطلب به سایت

 

داستان

 

 

دم غروب بود ،از كلّهء صبح تا حالا چيززیادی نفروخته بود .

عابرين ازجلوش باسرعت ميگذشتند وبه حرفهاى او كه اجناس تودستش رومعرفى ميكرد توجهى نمى كردند.

بايدهرچه زودتربه خونه برميگشت وبه شوهر مريضش كه ماهها بود توبستربيمارى افتاده بود ميرسيد .

صبح كه ازخونه اومده بود بيرون…

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

شعرنو

به مناسبت ششم دیماه ،یازدهمین سالگرد صعود روح مادرم  عزیزم به عالم ملکوت

 

 

تواي فصل زمستان همچو من بي رنگ وپردردي

تواز سرماي دوران سوز

من از درد غمي جانسوز

نمي دانم چرا آخر،درون سينه ام آتش ولي سردم؟

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

به دشت خلوت ومتروك تواي فصل سرماخيز

چو مي پيچد ميانش هوي هوي باد

دراين ظلمت گه       ناشاد…

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

شعرنو

 

( به مناسبت 6 دیماه ،یازدهمین سالروز صعود والده ام)

امروز بدیدارت آمدم

تو نبودی

اما جامه هایت بوی تورا میدادند

آنرا بوئیدم و گریستم

امروز به سراغت آمدم

تو نبودی

اما آنچه در آشپزخانه بود

یاد و خاطره تورا درتاروپودم زنده می کرد

با آنها حرف زدم و…

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

نوا

 

 

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : نوا | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

داستان

 

 

 

پيرمرد، آخرعمرش بود.
مدتي بود كه در بيمارستان بستري شده بود . عمر دراز و باعزتش كه نزديك به صدسال از آن ميگذشت صرف كمك و خدمت به همنوعانش شده بود .
در مدت عمرش هر جا كه ميرفت و هر كار كه ميكرد رضاى خدا و كمك و همدردى با مردم را در نظر ميگرفت .حال كه چراغ عمرش رو به خاموشى ميرفت تك و تنها ،گوشه بيمارستانى در شهر،دل به تقدير الهى داده بود.
دراتاق شش تخته اى كه او بسترى بود ،تنها يك تخت خالى…

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

شعرنو

 

آنروز را که پدر

در یک صبح گُر گرفته مرداد

رخت ، بربست ازین جهان

آن منبع شعور و صداقت

بابای خوب من

هرگز نمیشود

فراموش ِخاطرم

رفت ازمیان ما

بابای شاعرم…

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

داستان

 

مرد با سرعت ،ظرفهای بنزين و گازوئیل را پشت وانتش گذاشت.
بايد از فرصت استفاده ميكرد وپیت های بنزين  و گازوئیل راتا روستايى كه در ٥٠ كيلومترى بود ميرساند.

فصل گرم و بسیار داغ درو گندم بود وماشين هاى درو احتياج به سوخت داشتند .
كار او در فصل درو ،رساندن سوخت به اين ماشينها بود.هرروز غروب وپس از رفتن…

 

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

شعرنو

 

با خاطره آنکه خود میدانم  وفقط او میداند

وقتی پیچک یادش

 شش گوشه ی حواسم را احاطه کند

خواب را فراموش میکنم

ودریا را

به ضمانت فراقش

 توفانی تر ازهمیشه موج خواهم زد …

خاطره آن شب…

مدیریت سایت

نویسنده : admin | موضوع : شعر نو | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

داستان

 

تا نگاهش كرد،يه حس عجيبى دراون پيداشد
فكر نميكرد روزى،دختري پيدا بشه كه بتونه دلش و ببره .مادرش بارها به اش ميگفت
احمد بجنب ،داره سن وسالت ميره بالا ، نميخواي مادرت نوه شوببينه؟
تصميم گرفت هر طورى شده احساسشو به دختر بگه اما اينكه چه جورى ؟ بايد فكر ميكرد . هنوز غروب نشده بود كه سروكله دختر،پيداش شد

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

نکته

 

آنکه می گفت منم بهر تو غم خوارترین

چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین

 

فریدون مشیری

نویسنده : admin | موضوع : نکته ها | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه