داستان

دم غروب بود ،از كلّهء صبح تا حالا چيززیادی نفروخته بود .
عابرين ازجلوش باسرعت ميگذشتند وبه حرفهاى او كه اجناس تودستش رومعرفى ميكرد توجهى نمى كردند.
بايدهرچه زودتربه خونه برميگشت وبه شوهر مريضش كه ماهها بود توبستربيمارى افتاده بود ميرسيد .
صبح كه ازخونه اومده بود بيرون…
…
مدیریت سایت







