جوک کده – اس ام اس جدید ، جوک جدید
سامانه پیامک جوک کده : به زودی ... ( ارسال جوک و اس ام اس )
به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.
گرچه عده ای از آن بد مي گويند، گرچه هر روز بيشتر از روز قبل اخبار مشکلات آن را مي خوانم و مي شنوم، گرچه شواهد نشان مي دهد كه … و گرچه خيلي ها تحمل حتي يك روز ديگر ديدن آنرا ندارند،
لیک،گذشت هر روز، دور از او، مرا بيشتر دلتنگ مي كند و در دل كاملاً اطمينان دارم كه آينده آن آبستن طلايي ترين و مشعشع ترين حوادث عالم خواهد بود همچنان كه گذشته اش نيز.
نيازمندانه مشتاقم كه روزي به دور از هر قيد و بندي بازگردم و بهترين ايام زندگي خود را صرف شكوفايي و بالندگي آن نمايم. اي ايران عزيز، اي وطن مألوف، تا ابد فكرت در وجود من اجين خواهد بود.
کجایی ای دیار دور ، ای گهواره ی دیرین…
که از نو، تن به آغوشت سپارم در دل شبها
به لالای نسیمت کودک آسا دیده بربندم
به فریاد خروست دیده بردارم
ز کوکبها سپس، صبح تو را بینم
که از بطن سحر زاید دیار دورِ من،
ای خاک بیهمتای یزدانی
خیالت در سر زرتشت و مهرت در دل مانی
تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران
تو را در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی
اگر من تلخ می گریم، چه غم زیرا تو میخندی
و گر من زود می میرم، چه غم زیرا تو میمانی
بمان تا دوست یا دشمن تو را همواره بستاید
نادر نادرپور
فرستنده : ر.س
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها …

Motherhood Love
مهر مادری
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support thefamily
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school wheremy mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was soembarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
……..
هدیه ای پر از محبت
(یك داستان واقعی)

این یک داستان حقیقی است و گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود … بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم …
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

واقعا


آن را بکار ببندیم
عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم
بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم
سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم
خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم
