جوک کده – اس ام اس جدید ، جوک جدید

 سامانه پیامک جوک کده : به زودی ...   ( ارسال جوک و اس ام اس )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

ارسال مطلب به سایت

 

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي درجنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به

مردم روستا گفت:

من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هرمیمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم.

مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدندو به راحتي معامله را قبول کردند. به نظر

آنها قیمت بسيار منصفانه بود.در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر

فروختند

تا آنکه…..

نویسنده : admin | موضوع : داستان , دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
شام آخر

 
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا ، (از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند )،به تصويرمی کشید  . كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند .
روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت .
….
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
طبیعت حقیقی یک قلب

 
 
 
 
"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کردو به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او راهرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ !از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.
….
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
یاد

بایاد انکه خود میدانم 
وقتی پیچک تو
 شش گوشه ی حواسم را احاطه کند 
خواب را فراموش میکنم
ودریا را
به ضمانت فراق تو

 توفانی تر ازهمیشه موج خواهم زد …

"رضا"

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
 
 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
 پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

 بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،…

….

نویسنده : admin | موضوع : داستان | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
چهره

دو دوات 
        منظومه ی یک نگاه 
                        با دوهلال
                            سایبان خورشید است
                             که اگر ابر شوی 
                                          کهکشان می باری .
من قلم نداشتم
          تا امتداد شب را
                   از رقص موهایت
                         تا بام روزگارم
                                       به باد بسپارم .
<<رضا>>
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
مسلخ

 
دل بین چسان که ره به بر یار می برد        خود را چنین به خلوت دلدار می برد
هر کس که دل سپرد به سودای عشق او      خندان درآورد به میــان،زار می برد
آن کبرومنزلت که به جــــــانم تنیده بود      چون نقطه ای به حیطه پرگار می برد
….
مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه

 طره هندو

 

 
مرا در سینه عشق روی جــانان         همه فکرم رخ نیکوی جـــــــــانان
دمادم همچو مرغی پر گشـــــوده          دلم در جستجوی کوی جــــــــانان
همه سو می گذارم پا که شـــــاید          نسیمی آیدم از بوی جــــــــــــانان
دلم صدپاره از تیرکمـــــــــانیست          که آید از خم ابروی جـــــــــــانان
……
مدیریت ای دوست
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
متشكرم
 
 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه …

….

نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه
رابطه ي پدر و پسر با نيروي عشق
 

در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه ……….
…..
نویسنده : admin | موضوع : دسته‌بندی نشده | دیدگاه : بدون نظر | لینک پست / ادامه